تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

 

با دوستانم( مراد – توقاي – مهمت ) از آنتاليا بر میگشتیم  بخاطر كاری آنها را هم برده بودم. خانه  دايي ام در آن شهر است فقط تلفني با آنها حرف  زدم ولی اصرار کردند که شام به خانه شان برویم گفتم شام خورديم و به ازمير برميگرديم ولی احساس ميكردم سرما خوردم  دوستانم خيلي اصرارميكردند به کلینیک برای معاینه برویم خيلي دلشان ميخواست به من آمپول بزنند چون ميدانند ميترسم .

به يك كلينيك رفتيم يك خانم دكتر خيلي خوشگل معاينه كرد  توقاي مي گفت كاش حالا من مريض مي شدم مي گفت كايا من بجاي تو هرچيز بگويم اگر هرآمپول  داد يا قرص داد به تو ميدهم  خيلي شوخي ميكردند خانم دكتر گفت لطفا شما بيرون برويد مي گفتند خانم دكتر ما پيش كايا بمانيم اگر يك آمپول بزنيد ما دست پايش را بگيريم خيلي عصباني كرده بودند و ميخنديدند خانم دكتر گفت مگر سر گوسفند مي بريم آقايان خواهش ميكنم بيرون باشيد مراد گفت اين از گوسفند مشكل تر است اجازه بدهيد من پيش آن باشم .

وقتي  در نسخه نوشت يك آمپول تزريق شود اين دوستان خيلي كيف كردند ميگفتند خانم دكتر دو سه تاتزريق كنید اين حتما خيلي خوب ميشود .

هيچ حوصله شوخي نداشتم سرم شديد درد ميكرد و روي تخت دراز كشيده بودم تا يك خانم پرستار با آمپول به اتاق آمد تا مي خواستم حرف بزنم دو ستانم زود تر از خانم پرستار به من رسيدند خيلي سريع دست وپايم گرفتند و شلوارم......

آنقدرخنديده بودند كه در چشمشان اشک جمع شده بود وقتي آمپول كوتومتازول به من تزريق شد همه جای بدنم گرم شد و چشمانم هيچ جا رو نديد فقط فرياد مراد رو شنيدم که گفت خانم دكتر مرد  ..............................

هيچ نمي فهميدم وقتي به هوش آمدم ديدم به صورتم محكم ميزنند و همه صورتم آب   مي پاشند و چند دكتر بالاي سرمن ایستاده بودند و آن خانم دكترميگويد چرا اول هيچ تست نكردي حالا ميخواستم به قيافه دوستانم بخندم گريه كرده بودند ديگر هيچ شوخي نبود هيچ خنده نبود .

به  مراد گفتم  فقط به دايي زنگ بزن اما ازمير هيچ زنگ نزن ده دقيقه بعد دايي و زن دايي رسيدند دايي اعتراض ميكرد چرا اول آمپول رو تست نكرديد يك سرم تزريق كردند اما صورتم متورم شده بود روي دستهايم مي خاريد و تاول زده بود مثل اينكه سوخته بود وقتي صورتم در آيينه ديدم خودم  مي ترسيدم اما دوستانم  انقدر ترسيده بودند كه به صورتم هم     نمي خنديدند ...

به دايي گفتم به سوگل هيچ نگو من خودم فردا به ازمير برميگردم  من خودم زنگ ميزنم و ميگويم ما خانه دايي مهمان مانديم اما من هرچه به سوگل مي گفتم شب نمي آيم يكجور نگران بود مي گفت چرا برنگشتيد با هر دوستم حرف زد تا مطمئن بشود هيچ نشده .................

تا ساعت 5 صبح در كلينيك مانديم هريك از دوستانم در يك گوشه چمپاته زده بودند هيچ نمي خنديدند هيچ  آرزو نمي كردند به من آمپول بزنند ..................

وقتي به خانه دايي آمديم  نمي توانستم بخوابم  دوستانم هم نمي  خوابيدند ..........

نمي دانم چه ساعت خوابيدم اما وقتي كه ساعت 10 بيدار شدم سوگل بالاي سرمن بود و گريه ميكرد ...........

هيچ كس به سوگل نگفته بود......................

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 22:6 توسط ..:: کایا فرنود ::..