هر سال در عيد نوروز ازمير بودم درسال قبل هم سرباز بودم باز ازمير امدم اما نمي دانم چه جور مرخصي نتوانستم از اول فكركنم 5 روز در ازمير بودم اما بايد برمي گشتم يعني فردا كه شب عيد نوروز مي شد من به ادرنا رفتم سوگل مي گفت يكبار به ادرنا زنگ بزن شايد يك روز مرخصي دادند اما من ميدانم هيچ مرخصي تمديد نمي كنند اما سوگل ناراحت بود يك جور به ادرنا هم عادت كردم اما فقط به عيد نوروز فكر ميكردم . هفت سين و...
نمي دانم اين احساس من مي فهميد ؟ در خيابان هاي ادرنا پياده گشت ميزنم امروز احساس ميكنم خيلي غريبه هستم شايدهيچ كس نمي داند امشب عيد نوروز است هيچ كس نمي داند من بابام يك ايراني است هيچ كس نمي داند ما در عيد در خانه مان دور هفت سين مي نشينيم و بابا در اول كتاب قران مجيد باز هم مي نويسد در چه ساعت تحويل شد او چهل سال اين كار مي كند هيچ كس نمي داند ما لباس نو مي پوشيم وقتي بابام گفت حالا تحويل شد همديگر مي بوسيم بابام زود اول به ايران زنگ مي زند و با( عمه ) تنها خواهرش تبريك مي گويد و كمي هم گريه مي كند ما ان زمان ياد گرفتيم هيچ حرف نزنيم اما من هميشه يواش به صورت بابام نگاه ميكنم . هيچ كس نمي داند.............
دلم مي خواهد گريه كنم اما گريه نمي كنم اول چه كسي مي فهمد براي چه گريه ميكنم دوم هم ان جرم كه كرديم يعني مرد كه گريه نمي كند .......
من در گمرك ادرنا كه سرحد يونان است سرباز هستم چند خانواده ايراني مسافرت ميروند وقتي به انها عيدنوروز مبارك گفتم خيلي بعضي ها تعجب كردند گفتند اقا مگر شما هم عيد نوروز داريد من گفتم من يكجور ايراني هستم مي گفتند چه جور سرباز تركيه هستيد ؟ بعد كه ميگفتم...............
ساعت 4 بعد از ظهر در اتاقم روي تخت دراز كشيدم نمي توانم بخوابم باز ان هفت سين در سقف اتاق مي بينم يكبار ايفون در مي زنند بلي بفرمائيد ؟ صداي سوگل و غزال است از ايفون مي پرسم سوگل چرا امديد ميگويد اول در باز كن امديم مرخصي بگيريم ............
سوگل گفت امروز صبح بابات گفت هرجور شده بايد كايا به ازمير بيايد حالا هم در گمرك است ميگويم شما نبايد مي امديد مهم نبود ( اما اين حرف دلم نبود ) با او به گمرك برمي گرديم بابا با چند تا دوست در اتاق فرمانده است صداي او خيلي بلند است نميدانم چرا بلند حرف ميزند مي گويد اگر پسرم امشب مرخصي هم ندهيد من به زور ميبرم و اگر لازم شد تا انكارا مي روم من يك ايراني ام شما بايد به مراسم ما احترام بكنيد ميگويند فقط ان ايراني ها در مدرسه و دانشگاه درس ميخوانند تعطيل كردند اما او سرباز است پدر باز هم ميگويد اگر سرباز است باز من ايراني هستم وكايا پسر من است چند نفر انجا واسطه شده اند به هر كس فكرشان مي رسد زنگ ميزنند و خواهش ميكنند مرخصي بدهند من در مي زنم و به اتاق فرمانده مان ميروم او قبول ميكند فقط 24 ساعت مرخصي بدهد اما بابام مي گفت هرسال ايراني ها يك هفته تعطيل است .
چند دوست بابام به بابا ميگويد اقا فرنود شما اجازه بدهيد يك روزمرخصي بدهند فردا ما اينجا مرخصي را زياد ميكنيم بابا راضي مي شود ............
دوستان بابا ما را بدرقه ميكنند و ما به ازمير برميگرديم توي ماشين از سوگل مي پرسم چرا ديروز بابام در ازميربودم بمن هيچ حرف نگفت اما چرا امروز ادرنا امده ؟ گفت نمي دانم امروز از صبح كه شده گفت حتما بايد كايا در تحويل سال نو پيش ما بيايد ..............
به خانه مان مي رسيم مثل هرسال بابا هفت سين درست كرده و منتظر چند دوست مان هستيم كه از ايران به خانه ما مي آيند ..............
تلفن زنگ مي زند غزل مي گويد بابا شماره ايران است بابا زود گوشي بر ميدارد . سلام معصومه ( خواهرش ) بلي كايا را آوردم نگران نباشيد ........نه مطمئن باشيد مي خواهيد با خودش حرف بزنيد ......و من با عمه تبريك ميگويم ...............
بعد فهميديم عمه به بابا اول زنگ زده بود و گفته بود چه جور نتوانستيد كايا به ازمير بيايد و بابام......................عمه ممنونم عيد شما و همه هم وطنان مبارك من امسال هم در تحويل سال نو دور هفت سين نشستم
25 مارس 2007 كايا فرنود