تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

دعا كنيد

 

يكسال پيش در اتاق گفتگوي رسانيك با او آشناشدم .......فري .......چند روز با او حرف زدم يك پسر فوق العاده آقا و با شخصيت.... او گفت من چند بار استانبول آمدم و تجارت ميكنم بمن گفت يك روز ازمير مي آيم آدرس وبلاگم دادم مي گفت هميشه ميخوانم يك روز در يك نوشته ام يك كامنت گذاشته بود اما هيچ نظرش به متن ربط نداشت نوشته بود ..." هركس اي دي كايا مي دادند اينجا بنويسد من در ازمير دنبال كايا مي گردم و اي دي خودش نوشته بود ..."

قسمت نظرها اين كامنت خواندم و اي دي او اد كردم و چند تا پيام نوشتم از ساعت 2 بعد از ظهر در نت منتظر او ماندم هيچ از خانه مان بيرون نرفتم و اگر مثلا 5 دقيقه كار داشتم نورجان چشمش به ياهو مسنجر مي دوخت بعد از 9 ساعت انتظار خانواده ما تمام شد نوشت سلام كايا جان من فرزام هستم در رسانيك يادت آمدم گفتم بلي گفت من در هتل كادريه ازمير هستم من نيم ساعت بعد خودم به هتل رساندم هيچ نديده بودم اما او يكبار عكس من در وبلاگم ديده بود در سالن هتل وقتي ايستادم يك آقا بطرف من آمد گفت فرزام هستم آقا كايا ......با من دست داد و همديگر را بوسيديم گفت من كارم خريد لباس و كلا كالاي تركيه است و اهل يك شهر آذربايجان غربي شهرستان ماكو هستم در مرز ايران و تركيه شهرما است تركي خوب حرف ميزد يك لهجه استانبولي داشت هر چه اصرار كردم نمي آمد به خانه ما و بابا كه فهميده بود يك دوست ايراني آمده با من تماس گرفت گفتم من در كادريه هستم بابا هم آمد آنجا و گفت چرا دوستت در هتل آمده بايد ببري خانه اما او نمي آمد بمن يواش گفت خجالت ميكشم با پدرم هم آذري حرف مي زد و بابام همه شهر آن را مي شناخت ما با اصرار زياد او را به خانه مان برديم همه منتظر بودند خيلي آدم خجالتي و كم حرف بود به او گفتم در رسانيك كه اينجور نبودي؟ و به شوخي گفتم ميخواهي من بروم اتاقم از انجا چت كنيم .............................

سه روز در ازمير ماند همه جا او را بردم نمي دانم به او خوش گذشت يا مثل همه ايراني ها تعارف كرد مي گفت كاش من خيلي وقت شما را مي شناختم و......

من با او به استانبول رفتم چند جا كه هميشه خريد مي كرد يك جوري من يا بابا را مي شناخت مخصوصا شركت گايودي كه لباس زنانه و كت شلوار توليد مي كند بابام سفارش كرده بود من ضمانت او را مي كنم هر چه قدر جنس خواست به او بدهيد بعد پول شما مي دهد و چند شركت ديگر هم .............

بعد هميشه بمن زنگ مي زد يا به خانه مان زنگ مي زد حتي يك روز مي خواست به ادرنا بيايد و بمن مي گفت كاش سربازي تو تمام بشود به ايران (ماكو) بيايي ........

    مي گفت زندگي من بعد از اينكه تو را شناختم عوض شد مي گفت شايد حدود 50 درصد لباس هاي تركيه اي فروشگاه هاي تهران را من مي دهم و.......

او يك ماشين پ‍ـژو پرشيا خريده بود و روز جمعه  دوازده آبان در جاده تبريز _ مرند شديدآ تصادف كرده من به چند فاميلم در تبريز زنگ زدم و باباهم به يك دوست خوبش كه در تهران پزشك و جراح است زنگ زد متاسفانه او حالا در بيمارستان امام خميني تبريز و در قسمت تروماي مغز و اعصاب به كما رفته است .............

اينجا من هيچ كار نمي توانم بكنم شايد چند روز بعد پدرم به آنجا برود من فقط دعا مي كنم و شما كه اين وبلاگ ميخوانيد خواهش ميكنم التماس ميكنم دعا كنيد ........

سوگل بمن زنگ زده بود گريه ميكرد به سوگل گفته بود من چهار تا خواهر دارم و برادر هيچ ندارم گفته بود وقتي پدرم مرد خواهرانم درس ميخوانند و من تازه ديپلم گرفته بودم گفته بود من خواهرانم بزرگ كردم و آنها را شوهر دادم گفته بود همه خواهرانم تحصيلات بالايي دارند گفته بود من كارگري مي كردم تا خواهرانم احساس يتيمي نكنند و..................

 خدايا چرا ؟ چرا فرزام ؟ چه مصلحتي ؟ اما تو به همه چيز آگاهي تو رحمان هستي تو بما جان دادي تو رحيم هستي به آن بزرگواريت قسم مي دهم او را زنده نگه دار ..................

همه اين متن را  با گريه نوشتم ..................

 

این حرف در ۱۷ نوامبر مینویسم........

 

فرزام در روز ۱۳ نوامبر ( شاید دوشنبه شاید سه شنبه )هوشیار شد بابام در بیمارستان امام خمینی تبریز رفته بود سه بار او عمل جراحی شده است اما باز هم باید عمل جراحی بشود او حالا کاملا به هوش امده است من هیچ نتوانستم با او تلفنی حرف بزنم فک های او خوب نیست و متاسفانه حالا فقط یک چشم چپ خود باز میکند چشم راست او عمل جراحی شده است ...........

او حالا زنده است همه دوستانم که بمن تلفن زدند یا امیل نوشتند یا در وبلاگم حرفشان نوشتند خیلی خیلی ممنون هستم دست همه شما خیلی میبوسم

بعد همه حرف ها که بابام گفته در یک پست مینویسم ...........

 

قربانتان کایا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 3:8 توسط ..:: کایا فرنود ::..