تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

يكبار بشما نوشتم وقتي ما ان لباس سربازي را پوشيديم همه فرق ظاهرمان از بين رفت يعني همه مثل هم شديم اتفاقي با پسري بنام كمال التينتاش اشنا شدم فوق العاده پسر خوب و با ادب . مدتي كه با او بودم فهميدم در خانواده خيلي فقيربزرگ شده اما اين فقيري هيچ تاثيري در شخصيت و بزرگواري او نداشته . وقتي از زندگيش مي گفت احساس ميكردم كه زندگي من 360 درجه با او فرق دارد .............

او ميگفت كايا من از وقتي چشمم را باز كردم كارگر بودم من مثل ان بچه هاي سوسول تا ساعت 12 نمي خوابيدم تا مامانم يواشكي مرا بيدار كند !!!! مي گفت كايا پدرم هيچ وقت پول زيادي نداشت تا لباسي خوب بما بخرد يعني مثل ان بچه هاي احمق وننر نبودم بابايش براي تولدش ماشين كادو بخرد يا هر روز چند دست لباس بخرد او مي گفت من نتوانستم هزينه مدرسه ام بدهم ومجبور شدم درس نخوانم . او ميگفت كايا بخدا حالم از اين زندگي و تفاوت ها بهم ميخورد چرا يك عده گردن كلفت و مفت خور در اين مملكت در رفاه و اسايش زندگي مي كنند اما ما با 7 نفركه مثل سگ شبانه روز كار ميكنيم يك وعده غذاي خوب تا حالا نتوانستيم بخوريم او مي گفت كايا ميداني اين غذايي كه اينجا بما مي دهند ارزو ميكنم كاش اجازه ميدادند به خانواده ام هم بفرستم ؟ اما بعضي سرباز احمق و نفهم مي بينم هي از غذا ايراد ميگيرند و ان را حيف و ميل ميكنند اما كايا چقدر تو را دوست دارم چقدر پسر خوبي هستي من تا اخر عمرم فراموشت نخواهم كرد واقعا خانواده خوبي داشتيد ..............................

من چه بگويم اما چقدر خجالت ميكشم ميخواهم فرياد بزنم كمال يكي از ان پسر هايي سوسول نفهم واحمق كه گفتيد حالا روبرويت نشسته است اما كمال چرا نفهم ؟ چرا احمق ؟ چرا سوسول ؟ چه گناه كرده است ؟ چرا گردن كلفت چرا مفت خور ؟ چرا گذشته زندگيت اين قدر تو را عقده اي كرده است ؟ چرا فكر نمي كني ميتواني و اما ميتواني يك روز تو هم بقول خودت گردن كلفت باشي ؟ ........................

من چقدر مخفيانه خواستم بتو نزديك شوم ؟ ميداني ان شب ها كه در بيرون غذا ميخوريم من از ترس تو وقتي 100 يورو خرج ميكردم ميگفتم 20 يورو شد و تو باز اعتراض ميكردي ميداني من فقط بخاطر انتقالت به پيش خودم حدود 5 هزار يورو و بيشتررشوه دادم .ميداني اما به تو نگفتم . ميداني من بخاطر تو اجازه نمي دادم هرروز خانواده ام به ملاقاتم بيايند كه تا بحال هيچيك از فاميل شما را نه در ملاقات ديدم نه در پشت تلفن . من فقط بخاطر تو در ان خوابگاه مسخره ميخوابم و ميداني ميتوانستم خانه اي در ادرنا اجاره كنيم و تو اجازه ندادي ؟ ميداني همه دوستان بابا در ادرنا از اينكه من در خوابگاه هستم ناراحتند ؟انها ميگويند ما از پدرت خجالت مي كشيم. ميداني انها حالا چه فكر ميكنند ؟ ميداني حالا ميگويند پسر حاجي فرنود ديوانه شده است ؟

چه شده ام من كمال؟؟؟ بنظر انها ديوانه ام و در نظر تو غير مستقيم يك پسر سوسول احمق و نفهم ..................اما چقدر منو دوست داري ؟ كاش همانجور كه مرا تصور ميكني انجور پيش برويم ..................

اما من بزرگترين ريسك را ميكنم كمال را به ازمير ميبرم تا چند روز مهمان مان باشد مهمان يك خانواده گردن كلفت و مفت خور مهمان يك دوست نفهم واحمق و سوسول او هيچ چيز زياد نمي داند جالب است براي تولد نورجان خواهرم ميرويم.............

 اولين بدبختي وقتي از درب گمرك خارج ميشويم تانجو را مي بينم راننده بابا . گفت تازه رسيدم امدم دنبال تو ( همه نقشه ام بهم ميخورد كي گفت ماشين بفرستيد ؟) يك جور به او اشاره ميكنم تو دوست بابا هستي و اتفاقي به ازمير ميروي . گيج شده است كمال ميگويد كايا اين دوست بابا چه ادم خوبي است اجازه نداد من ساكم خودم در جعبه بگذارم. ....ديگر خسته شدم . تانجو لازم نيست براي من در ماشين باز كنيدوببندد خودم بلدم . چشم اقا . اينقدر چشم چشم نگو رانندگيت بكن من اسم دارم كايا  فهميدي؟و ..........كايا چه شده اول صبح ؟ هيچي كمال . : حتما هنوز بيدار نشدي ؟؟؟؟؟؟

حالا كمال در اتاق من نشسته است و او هيچ نمي داند من چه مينويسم  امروز با كمال گشتي در ازمير زديم من چند پيراهن در شرط بندي ( تخته نرد ) مثلا به او باخته بودم و به زور خريدم گفتم اگر من ميبردم بايد ميخريدي . چند تا دوستم كه فهميده بودند مرخصي امدم ريختند سرمان . اما من ميترسم چون انها هم نوعي احمق نفهم و سوسول هستند بايد خيلي مواظب حركاتشان باشم اما جالب است چه زود با كمال صميمي شدند .

چقدر كار سختي دارم ....................... اما يادتان باشد من يك روانشناسم ....

 

از ازمير بعد مينويسم

 

چندماه خواستم اين متن بنويسم اما شايد تا ده بار نتوانستم  امشب اين نوشته ام دكتر صادقي ويرايش و انشا كرد خيلي از او ممنونم و هم از نورجان ..................

  




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:33 توسط ..:: کایا فرنود ::..

كمال بعضي وقت ديدم نماز مي خواند گفتم كمال من نماز بلدم من ميخواهم نماز بخوانم گفت خيلي عالي است .گفت يك مسجد مي شناسم آنجا برويم شب نماز بخوانيم آنجا خيلي نماز ميخوانند ميخواستم زود برويم به كمال گفتم برويم مرا به جلو يك مسجد برد اما گفت حالا بايد 1 ساعت بعد بخوانيم در جلو مسجد خيلي گشتيم يكبار من اول خواستم داخل مسجد بروم ببينم چند نفر امدند يك اقا كه كمال گفت نگهبان مسجد است بمن گفت كجا ميروي گفتم به مسجد ميروم گفت اگر دستشويي ميروي بسته است برو يك جاي ديگر من گفتم اقا بخدا من ميخواهم نماز بخوانم بعد باور كرد . به كمال گفتم بودم اگر وضو ميگيريم اول من يواش به تو نگاه ميكنم تا اشتباه نكنم و تو انجا به من محكم نگو اين جور بكن چون همه ميفهمند من اول نملز ميخوانم گفت حالا وضو بگيريم هيچ كس نگاه نمي كرد كمال گفت درست وضو گرفتي بعد رفتيم داخل مسجد يكنفر اذان گفت كمال گفت حالا يك امام مي ايد اگر در صف ايستاديم شمامي توانيدبعضي ايه ها نگوييد گفتم اين خيلي اسان است چرا ما خودمان بلديم ان را مي خوانيم كفت همان كه بلدي ان را بخوان بعد به تو مي گويم خيلي ميترسيدم همه بمن نگاه كنند اما هيچ كس نگاه نكرد و قتي نماز تمام شد من ديدم همه به همديگر دست مي دهند و دست امام را مي بوسند و من هم بوسيدم بعد رفتيم پارك غذا خورديم رفتيم گمرك .

شب به كمال گفتم صبح حتما مرا بيدار كن نماز بخوانيم گفتم بيدار شدن من كه خوب بلد هستي اگر بيدار كردي من چشمم هم باز كردم اين معلوم نيست كه بيدارم باز دو بار و چند بار بيدار كن اگر بيدار نشدم صورتم اب بريز .

گفت پس من يكساعت زود بيدار مي شوم تا تو را بيدار كنم اما ميخواستم زنگ گوشي را كوك كنم نخواستم همه بيدار شوند كمال گفت بخواب گفتم حالا يكبار اميل هايم چك كنم يك اميل داشتم اهنگ ديوانه خواننده منصور يك دوست خيلي خيلي خوبم بمن فرستاده بود و سلام نوشته بود . يكبار همان دوستم در مسنجر امد 20 دقيقه چت كردم كمال هي بمن گفت بخواب اما ان دوستم گفت كاياعكس كمال بمن بفرست نگاه كنم ببينم ...به كمال گفتم يك عكست به دوستم بفرستم ؟ گفت نمي دانم هر كار خواستي بكن اما ابروي من نبر . گفتم مگر عكست يكنفر ببيند چه جور ابرويت ميرود او اينترنت وكامپيوتر هيچ نمي داند .

تا صبح بفكر نماز خوابيدم يكبار ديدم يكنفر گفت كايا بيدار شو . ديدم كمال است زود از تخت پايين امدم مسواكم برداشتم گفتم برويم وضو بگيريم كمال گفت كايا جان مادرت حالا بيدار هستي ؟؟؟؟ گفتم بلي مگر نمي بيني مسواكم برداشتم برويم وضو بگيريم ؟گفت حالا نيم ساعت بخاطر تو زود بيدار شدم تا چهار بار بيدارت كنم گفت يكبار اول بيدار شدي گفت من وضو گرفتم گفتم فرقي ندارد كه اول مسواك بزنم گفت نه گفتم بيا باز نگاه كن اشكال ندارم؟ گفت بلدي اما من ميايم بعد از وضو برگشتيم نماز خوانديم ديگر خوابم نبرد كمال گفت كايا چرا روزي چند بار به دندانت مسواك ميزني ؟ گفتم دندانم خراب نشود گفت بخاطر دندانت مسواك بزن خراب نشود و به خاطر روحت نماز بخوان ...............اين كمال امام است چرا من نمي دانستم هيچ ؟///

مامان يك دوست ايراني وخيلي خوب گفت سوره نور و سوره احزاب همه اش بخوان من همه اش را خواندم و در اينجا از ان دوستم ومامانش خيلي خيلي ممنون هستم .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:0 توسط ..:: کایا فرنود ::..