تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

 

1- امروز بايد به ادرنا برگردم ديشب تا ساعت 4 چت كردم ميخواستم بخوابم اما يك دوست ديگرآمد تا ساعت 5 .........ساعت ده بيدارشدم مراد ميخواست تا ادرنا مرا ببرد همه كارهايم مانده ، لباس هايم ، چند سفارش دوستان ، خريد به چند دوست ....اما شب به يك دوست قول دادم به ديدن يك معلمم بروم .....همه كارم با عجله انجام دادم و خانه معلمم كه ده سال پيش زياد اذيت كرده بودم رفتم دستش بوسيدم سلام عليكي كردم كايا تويي؟ پسر چكار ميكني ؟ باز هم شيطنت ؟ هيچ حرفي ندارم بگويم رويم مي بوسد و خدا حافظي ميكنم ............

 

به مراد گفتم يواش رانندگي كن ميخواهم بخوابم گفت: ميترسي؟ گفتم: نه ميخواهم دير برسيم و من زياد بخوابم نامرد 200 تا ميرفت خوابيدم يك لحظه مرادگفت پاشو بچه رسيديم هنوز بيدار نبودم گفت اين رفيقت ( كمال ) اينجا چكار ميكند ؟ ديدم كمال در مقابل در ايستاده . گفت همينجور آمدم . وسايلم را در خوابگاه گذاشتيم و سه تايي در شهر كمي گشتيم بعد با هم شام خورديدم مراد مارا به گمرك آورد و به ازمير برگشت اما من باز خوابم مي آمد روي تخت دراز كشيديم گفتم كمال چه خبر ؟ گفت هيچ خبر نيست بعد گفت كايا تو گفتي من ساعت 5 ادرنا ميايم ؟ گفتم مگر ساعت چند آمدم؟ گفت 25/7 دقيقه . گفت من در ساعت 5/4 آنجا ايستادم منتظر تو بودم  گفتم چرا كمال ؟ چشمانش اشك داشت و به سقف نگاه ميكرد گفت كايا من شش ماه است كه باهم هستيم دو شب كه اينجا نبودي فهميدم سرباز هستم خيلي تنها ماندم هيچ نخوابيدم در دوشب . گفتم چرا زنگ نزدي من برگردم ؟ گفت نمي خواستم آنجا مزاحمت شوم ........كمال را به آغوشم ميگيرم اما او گريه ميكند كمال مرد كه گريه نمي كند من هستم من آمدم وتا آخر.................اين چه حرف بود گفتم ( مرد گريه نمي كند ) حالا من خودم كجا بروم ...........................اما مرد ها هم دل دارند.

2-خانه كمال در يك روستاي25 كيلومتري اماسيا است او 5 خواهر ويك برادر دارد يك خواهر كمال كه از او بزرگ است ازدواج كرده پدرش چاي ميكارد او گفت مادرم هم آنجا كار ميكند و همه خواهر وبرادرم . حالا پدرش مريض است و كم كار ميكند كمال تا 10 كلاس درس خوانده اما خواهرانش هيچ نخوانده و برادرش از همه كوچكتر و 8 سال دارد. كمال دو سال در يك كارخانه چاي كار كرده و همه پولش به بابايش مي داد يكبار كمال خيلي ميخواست به مرخصي برود من و او هفت روز مرخصي رفتيم وقتي برگشتيم ديدم كمال خيلي صورتش سياه شده و زياد خوابش مي آيد گفتم كمال كنار دريا رفتي ؟ و شب تا صبح چت ميكردي ؟ گفت نه نمي دانم كه چت چيست ؟ بعد گفت من هفت روز كه رفتم تا شب در روستايمان به پدرم كمك كردم و چاي برداشت مي كرديم .....................بعد مينويسم

 

3 -چند روز بعد تولد نورجان است من بايد به ازمير برگردم كمال هم ميخواهم ازمير ببرم او هيچ ازمير نرفته ( او مسافرت نرفته ) اين بار ديگر نمي شود مجوز يك پزشك بگيرم و الكي مريض بشوم بايد يك كار ديگر بكنم مشكل فقط من نيستم كمال چه جور مرخصي بگيرم؟ اما فرمانده بمن گفت كايا اگر زياد به مرخصي ميروي آن دوستان كه وبلاگم ميخوانند بنويسند من چكار كنم . در دوماه به ما ده روزي مرخصي ميدهند اما من هر ده روز به يك بهانه ميروم حالا شش ماه است همه بهانه ها و دروغ تمام شده . چه جوري مرخصي بروم قرار است يكبار كه رفتم ازمير نورجان دستم را گچ بگيرد و يك پرونده شكستن دست درست كند و مجوز پزشك . اما حالا چه راه هايي ميدانيد خواهش ميكنم خيلي خواهش ميكنم اگر يك راهي ميدانيد بمن بنويسيد .

 

4-به چند تا دوست قول داده بودم نماز بخوانم اما اول به خدا قول دادم من با كمال هرروز نماز ميخوانيم در روز اول شب  (21 جولاي )در يك مسجدنماز خوانديم بعد چند سوال حتما ميپرسم .......................

اما نمي دانم چه جور مرخصي ميروم چكار كنم بنويسيد

 

                                                                                                        قربانتان كايا

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 0:24 توسط ..:: کایا فرنود ::..