تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

وقتي كه به ازمير آمدم سوگل گفت از كنسول گري ايران به شما زنگ زدند گفتند اگر به مرخصي آمد به كنسول گري بيايد . من يادم افتاد چند ماه پيش من آنجا رفتم تا كتاب شاهنامه را عاريه بگيرم اين كتاب يك دوست ايراني در چت بمن گفته بود اما آنجا بمن گفتند حالا نيست چند كتاب شاهنامه به عاريه داديم هنوز برنگردانيدند .

صبح زود رفتم كنسول گري گفتم من كايا فرنود هستم به خانه مان زنگ زديد من آمدم بعد يك آقا آمد بمن خيلي تعارف كرد رفتم داخل وقتي اهليت من خواند گفت شما پسر حاج فرنود هستيد ؟ گفتم بلي او بابام شناخت گفت كتاب شاهنامه چرا ميخواهي بخواني ؟ اما من گفتم من وبلاگ زبان فارسي مينويسم چند دو ستم ايراني بمن گفتند اين كتاب حتما بخوان آدرس وبلاگم دادم آنجا خواند . بعد چايي بمن آوردند و خيلي محبت كردند . آن اقا كه اسمش ......سيد مي گفتند اول يك كتاب قرآن مجيد بمن داد خيلي شيك و عالي ( اما من گفتم ما در خانه مان كتاب قرآن مجيد داريم ) آقا سيد گفت اين كتاب وچند كتاب به تو هديه ميدهم بعد يك پايه چوبي كتاب مثل ايكس لاتيني كه گفت صنايع دستي اصفهان است بمن داد ( كتاب قرآن در روي آن مي گذارند و ميخوانند ) و يك كتاب نهج البلاغه داد اين كتاب خطبه ها ، نامه ها ، و سخنان كوتاه حضرت علي عليه السلام است و نويسنده آن فيض الاسلام است و يك كتاب خيلي شيك بنام منتخب مفاتيح الجنان كه نويسنده آن شيخ عباس قمي است كه زياد دعا است و دوازده كتاب از يك نويسنده مرتضي مطهري و دو كتاب هم امام خميني بمن داد اما من گفتم آقا سيد اگر شما پولش نگيريد من نمي برم اما هيچ نگرفت و از من پرسيد چند دوست در ايران داريد من همه را گفتم همه نقشه آن شهرها كه دوستانم هستند و چند روزنامه ايراني بمن داد همشهري ، كيهان و ....

نقشه تهران ، اهواز ، تبريز ، مشهد ، شيراز ، اصفهان ، يزد ، شمال ايران شهر رشت ، چالوس ، گرگان و چند شهر ديگر و يك نقشه خيلي جالب ايران بمن داد .....بعد گفت كتاب شاهنامه چند ماه بعد برميگردانيد ؟ من نگاه كردم ديدم كتاب خيلي كلفت است گفتم يك ماه اما آ قا سيد گفت تا دو ماه ميتواني بخواني .......

او بمن گفت اگر ماشين نداريد من تا خانه تان ببرم من گفتم نه دارم ولي كتاب ها را با زور خودش تا ماشين آورد گفت هر وقت به مرخصي باز آمديد حتما اينجا بيا گفت اگر در شب پنجشنبه ازمير بوديد شب بيا اينجا همه با هم دعا ميخوانيم و نماز ميخوانيم گفت كايا نماز ميخواني ؟ من گفتم نه گفت اگر بلد نيستيد من ياد بدهم اما من گفتم بلدم اما نمي خوانم گفت سعي كن بخوان هميشه بخوان........

    وقتي آمدم خانه بابا گفت آن آقا سيد ..... رئيس كنسول گري است و با من در جريان زلزله چند شهر ايران خيلي زحمت كشيد .....

  حالا ميدانم كه آقا سيد اين وبلاگ من ميخواند نمي دانم چرا گفت كايا اسم من ننويس . آقا سيد من از شما باز هم زياد زياد تشكر ميكنم شما يك آدم انسان هستيد ...... قربانت كايا  

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:4 توسط ..:: کایا فرنود ::..