سلام
نمي توانم ، هيچ نمي توانم هر كار ميكنم نمي توانم ، سربازي براي من خيلي سخت است . يكبار اول كه با يك دخترايراني چت كردم بمن گفت كايا خيلي اعتماد بنفس قوي است گفت نمي توانم باور كنم فقط سه ماه در كالج فارسي يادگرفتي بمن گفت اين خيلي امتياز مثبت به تو است اما بمن گفت يك حرف بگويم ناراحت نمي شوي ؟ گفتم نه . گفت خيلي مغرور وننر هستي اما اعتماد بنفس قوي داريد .
نمي دانم كه ، شايد اين حرف آخر اينجورگفت ناراحت نشوم .اما بعضي وقت يك جوري فكر ميكنم آن دو تعريف اول شايد خيلي راست گفت من ناراحت نيستم .
با كمال زياد حرف ميزنم او زندگي گذشته خود بمن ميگويد من مقايسه ميكنم با اينجا كه سربازي ميكند اينجا براي او خيلي بهشت است اما من نه . او تا حالا حتي همه وظيفه من را هم انجام ميدهد هر جوري ميخواهد من راحت باشم . اما زندگي گذشته من اگر با اين سربازي مقايسه شود من حالا در جهنم هستم .
اينجا بايد همه سربازي كنند همه وهمه . استثنا نيست يكبار يك خواننده مگا استار تركيه ميخواست سربازي نكند شايد اسمش بلد باشيد تاركان . دو ميليون نفر از طرفداران وحيران هاي او در جلو پارلمان تركيه آمدند و تاركان به امريكا رفت اما نشد او سربازي كرد پسر تورگوت اوزال رئيس جمهور هشتم تركيه سربازي كرد اين حرف ها نوشتم كه بعضي دوست بمن اميل فرستادند كايا چرا بابات نتوانست شما را به سربازي نفرستد . يعني بابا هيچ كار نمي توانست بكند خيلي هم اصرار كرد من بروم سربازي بكنم .
من در ادرنا زياد غريبه نيستم نماينده كمپاني سوگل و خيلي دوستان بابا هرروز اينجا سفارش من ميكنند اما با پول هركاري ميتواني بكني هرروز مرخصي بروي شايد حدود صد دلار بايد رشوه بدهيد حالا پنج روز به خودم وپنج روز به كمال مرخصي گرفتم اما كمال يكجورناراحت بود گفت من با پول مرخصي نمي روم اين پول كه بخاطر من داديد حقوق 3 ماه نيم من در كارخانه كار ميكردم بود .
اما حالا جواب آن دوست كه در اول نوشتم من مغرور نبودم خيلي حرف كه شما مينوشتيد نمي فهميدم نمي توانستم جواب بگويم اما شما گفتيد مغرور هستيد يعني خودم زياد ناراحت بودم كه حرفم را نمي توانم بگويم .
اما بمن گفتيد ننر هستيد بعد فهميدم چه گفتيد اين حرف را خود شما دليلش گفتيد تنها پسر در خانه هستيد سوگل زياد دوستت داشت و هركاري دلت ميخواست ميكردي وخيلي حرف....
دوست خيلي خوب من اين حرف ها يعني ننر نيست كه . چه گناه كردم در محيطي كه بزرگ شد در يك محيط سخت كه نديده بودم سربازي ميكنم كمال را نوشتم بفهميد او در محيط برعكس آمد به سربازي . او غذاهاي اينجا را تعريف ميكند من چه گناه كردم كه هيچ نخوردم .
در آخر مينويسم اگر يكنفر نتواند غذاي مسخره پادگان را بخورد در تخت هاي سه طبقه وتشك هاي پاره نتواند بخوابد تلفن موبايلش از دستش بگيرند ودر زير پتو با كامپيوتر جيبي به اينترنت وصل شود ننر است ؟ و برعكس
نمي دانم چه بنويسم اما در سخت ترين دوران زندگي هستم اگر كمال را نمي شناختم شايد تا حالا نمي ماندم من چند روز بعد به ادرنا برميگردم فقط بخاطر كمال...........