تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

 

 

1 _ جوري در تبعيد هستم هنوز عادت نكردم به هيچ چيز مخصوصاغذاي مسخره . چرا ؟ چون سرباز هستيم ؟ مگر جرم كرديم ؟ يك جوري زنداني هستيم اما زنداني بدون امنيت . يك زنداني ميداند بعد از محكوميت آزاد ميشود اما من نمي دانم شايد نتوانم تا آخر دوام بياورم .

 

(  در مدرسه ها از هر علمي تدريس ميكنند اما آن علمي كه لازم است زندگي كنيد هيچ درسي نمي گويند چرا ؟؟؟ اگر يك نفر در اين درسي كه هيچ نخوانده قبول نشود بايد بميرد ؟؟؟ چرا در مدرسه درسي قبول نشويد فرصت مي دهند دوباره بخوانيد اما در اين درس هيچ نخوانده اگر اشتباه بكنيد فقط يكبار بايد در قعر جهنم برويد.....................اما من آماده ام به حكم  )

 

2 -  اينجا در يك قرار گاه كوچك حدود 20 كيلومتري ادرنا شانزده نفرهستيم من سومين درجه قرار گاه هستم شانزده نفري كه مجبوريم باهم دوست شويم اولين بار است كه دوستانم را خودم انتخاب نكردم اما بچه هاي خوب با صداقت از همه جاي تركيه . مخصوصا كمال آلتينتاش .

 

(  در طبقه پائين تختخواب دوطبقه مي خوابم چقدر زير تخت طبقه بالا يادگار نوشتند با چاقو يا سرنيزه در روي چوب كَندند چقدر قلب است ؟ همه حروف است دو تا دو تا بغل هم نوشتند وقلب كشيدند سربازان قبل از من . اما اين كيست نوشته K – Z   من همه K  ها پاك ميكنم چون ديگر K  ها مُرد حتي به آخرين حرف يعني .................Z  )

 

3 – گذشته زندگي خيلي دوستان زياد با هم فرق دارد خيلي از حرف هايشان را زياد نمي فهمم شايد آنها هم مثل من . كمال يك دوست خيلي صميمي من است او از شهر آماسيا شمال تركيه نزديك (كارا دنيز)دريا سياه است  زياد درس نخوانده است وپدر ومادرش فقير است اما فوق العاده صداقت دارد . او يادتان باشد بعد زياد مينويسم .

 

(  خيلي تنها هستم خيلي ..هيچ فرصت نشد نشد كه حرف بزنيم اما چقدر اميد داشتم . با اشتباه خودم شكستم او مقصر نيست كاش يكبار با من حرف بزند وبگويد بخشيدم وبعد برود ..............................اما كاش نرود    )

 

4 – وقتي با كمال حرف ميزنم از خاطرت گذشته خود ميگويد نمي توانم باور كنم چقدر با مشكل بزرگ شده يكبار بمن گفت كايا هيچكس منتظر برگشتن من نيست اما در چند ماهي كه باهم هستيم همه خانواده ات چند بار به ديدن تو آمدند گفت شايد بعد از سربازي پدرت به تو خانه بخرد!!!! ماشين بخرد!!!! و..... اما من خجالت كشيدم بگويم كمال من تا حالا 8 تا ماشين......

 

(  نمي توانم فراموشش كنم گفتند مقصر هستم اما حق من آيا اين بود ؟؟؟؟ كاش مي فهميد كه بعضي گفتند مقصر نيستي !!!!!.............. ولي من مقصرم  شايد آنجا گفت حق من نبود همان جا كه گفت .....درك  )

 

  5 - به سوگل گفتم هرروز كه بمن تلفن ميكنيد چرا زود به ديدن من مي آييد ؟ چه جور ميخوابيد هر شب خوابم مي بينيد وزود بمن تلفن ميكنيد ؟ يكبار گفتم اگر بيايي من دعوا ميكنم . آخرين بار كه آمد گفتم باز هم آمديد ؟ گفت آمدم كمال را ببينم !!!!!!!!! 

 

(  همه حرفم به كمال گفتم . نمي دانم فهميد ؟ خيلي به حرفم گوش كرد يك جوري بمن گفت مقصر بودي اما گفت اين آخر دنيا نيست چه انسان هايي هست ؟ گذشته او را كه شنيدم احساس كردم او تا حالا زندگي نكرده است اين پسر به آخر دنيا اميدواراست اما من ........؟؟؟؟ )

 

6 - چند تا دوستم از ازمير  آمدند ادرنا يك جوري يك روز مرخصي گرفتم  ( رشوه ) كمال هم با خودم بردم آن شب خيلي خوش گذشت مخصوصا به كمال چون مراد گفته بود آمديم فقط كايا را در لباس سربازي ونگهباني ببينيم وبخنديم اما من تا حالا نگهباني نكردم اينجا بايد به همه پول يا كادو بدهي موقع خداحافظي مراد مرا به آغوش گرفت واشك در چشمانش بود !!!!!

 

..........اما او فوق العاده است كمال..........

 

 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:16 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

 

درروی کاناپه دراز کشیده ام صدای غزل به گوشم مي آيد و بلند بلند درسش میخواند.

..........غزل برو تو اتاقت چرا اینجوربلند میخوانید

غزل :  من امتحان دارم مامان گفت بخوان !!!!!

در زمان کودکی بعضی درس ها را میخوانیم شاید هیچ نتیجه درس ها نمی فهمیم وفقط به این میخوانیم که نمره خوب بگیریم آن درسی که حالا غزل بلند میخواند  نمي دانم كه من شاید خیلی بلندتر خواندم ونمره خوب گرفتم اما نتیجه آن درس را هيچ نفهميدم خیلی بعد فهمیدم .

 

 کتاب غزل را گرفتم یکبار خیلی یواش خواندم وحالا به شما ها ترجمه میکنم نمی دانم این درس در کتاب درس ایران است ؟ ولی هر ترکی این درس در زمان کودکی در مدرسه خوانده است .

 

      مردی با اسب در جنگل میگذرد صدای زوزه  یک پرنده میشنود از اسب پائین میاید وپرنده ای کوچک می بیند که بال آن شکسته است مرد  نمی داند چه جور او را درمان کند در آن لحظه اسب او .....( رفع حاجت میکند ) او با چوبی داخل آن را خالی میکند وپرنده را در داخل آن میگذارد ویک برگ درخت در روی آن .

مرد میداند که پرنده در داخل آن گرسنه نمی ماند از آن مي خورد وآفتاب اذیت نمی کند  ومیداند که در داخل آن پس از خشک شدن بال پرنده تکان نمی خورد { يك جور مثل گچ }ومعالجه میشود ............

 

     پس از چند روز پرنده معالجه میشود مردي دیگری با اسب از جنگل میگذرد صدای آواز یک پرنده را میشنود به طرف صدا میرود ومی بیند یک پرنده خوشگل در داخل ......اسب است او را از آنجا بیرون میاورد ودر جنگل او را کباب میکند ومیخورد .......

 

پس نتیجه میگیریم هرکسی که تورا در داخل بدی ها میگذارد ( گذاشتن پرنده در داخل فضولات اسب ) شاید  با نیت خوبی این کار را میکند مانند دکتری که به شما  آمپول میزند وبرعکس

ونتیجه میگیریم  هر کسی که شما را از داخل بدی ها بیرون میاورد ( بیرون آوردن پرنده از داخل فضولات اسب )  شاید نیت خوبی ندارد وبر عکس........

 

شاید خوب نتوانستم ترجمه کنم اما نمی دانم که شما فهمیدید ؟

چشم هایم را که میبندم آن زمانی که بلند بلند این درس را میخواندم ونمی فهمیدم یادم میاید ...........

 

اما باز غزل با صدای بلند میخواند ......................غزل برو تو اتاقت میخواهم اینجا کمی بخوابم .....

 

نخوابیدم !! چشمانم را بستم مانند  فیلم آن زمان ها را می بینم . حالا در کلاس نشستم معلم از یک حرف هایی میگوید اسب جنگل  پرنده ، اما همه ميخنديم آنجا كه نوشتند اسب رفع ............واما من در این فکر هستم  چرا این درس تمام نمی شود کاش بابا امروز هم ماشینش نبرد .............حالا اگر این سوگل اجازه بدهد ........  

 

    بابا يك دوستش از فرماندهان بزرگ ارتش است به او زنگ زد تا از سربازي من بپرسد او گفت خيلي زود كايا بفرست سربازي و من به حرف او در چند روز آماده شدم و رفتم سوگل هر چه به بابا گفت قبول نكرد گفت بايد برود من هم مي خواستم اينجور نروم اما ميدانم كه بابا حتما دليل محكم دارد از يك طرف از آن دوست بابام خيلي ناراحت بودم سوگل هم زياد از آن فرمانده ناراحت بود اما حالا يك شرايط خوب در سربازي آمد كه به دليلي نمي نويسم  فهميدم آن دوست بابا چقدر پسر دوستش دوست دارد سوگل هم زياد از او حالا تشكر كرد . اما من در نت خيلي دوستان خوبتر از دست دادم ........

 

كدام دوستت به شما خوبي كرد اول ؟ اما بعد فهميديد بدي شما خواسته ؟

كدام دوستت به شما بدي كرد اول ؟ اما بعد فهميدي خوبي شما خواسته ؟

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 0:49 توسط ..:: کایا فرنود ::..