اول: زمان 20 جولاي 2002
عمه معصومه از ايران زنگ زد خانه ما ،گوشي را برداشتم . بعد از احوال پرسي گفت كايا چند دقيقه گوشي را بده حاج محسن!
بابام فقط گفت : چشم چشم معصومه مطمئن باش حتما اين كار رو ميكنم .
بعد يادداشتي نوشت: - فهميدم معصومه ! اسمشان شد خديجه ... وعلي اكبر .....ببين معصومه تاريخ دقيق پروازشان را حتما بمن بگو فهميدي ؟ گفتي اسم پسرش چيه ؟ خوب پس شماره تلفن پسرش هم از آنها بگير. معصومه فردا منتظر تلفن شما هستم . سوگل هم خوبه .....
عمه بعد با سوگل ونورجان وغزل حرف زد ....
فردا بابا به من گفت بايد به استانبول بروي دو نفر مسافر هستند بياوري ازمير .گفتم چرا خودشان نمي آيند گفت نمي توانند از آشناي معصومه هستند و پسرشان 18 سال است در سوئد است نمي تواند ايران برود آنها آمدند پسرشان را ببينند .
و من از اين ملاقات... مسافرت.... ديدار... هيچ نفهميدم .
فردا با يكي از كارمندان بابا رفتيم استانبول با مشخصاتي كه داده بودند در فرودگاه استانبول پيرزني تقريبا شبيه عمه با چادر مشكي وپيرمردي كه كمرش خميده بود را ديديم و پيش آنها رفتيم .
گفتم : من كايا هستم پسربرادر معصومه خانم . خوشحال شدند من و آقاي... را صميمانه بوسيدند گفتم آمدم شما را ببرم خانه مان . بابا هم هي بمن زنگ ميزد كه چه شد نيامدند هنوز . براي ما چهارتا بليط هواپيما رزرو كرده بود.ساعت 2 شب رسيديم به ازمير. ديدم بابا آمده فرودگاه گفتم براي چي آمدي ؟ گفت معصومه ده بار زنگ زده .....بابا را كه ديدند كمي كه آذري حرف زدند (همشهري)خيلي خوشحال شدند .
آن روز پسرشان هم از سوئد آمد آنها يك هفته مهمان ما بودند عمه معصومه هرروززنگ ميزد همه ما يك هفته در اختيارشان بوديم حتي بابا كه تا به حال نديده بودم چندروز به دفتركارش نرود ............بعداز يك هفته رفتند استانبول واز آنجا از هم جدا شده بودند و....................
آخرين باري كه ايران بوديم 3 ماه پيش بود ودرتبريز خانه عمه ام . خديجه خانم را آنجا ديدم مرا به آغوشش كشيد وبوسيد چقدر مهربان است يك روز هم با اصرار ما را به خانه شان دعوت كردند حيف شد كه بابا وسوگل وغزل برگشته بودند ازمير . چقدر بما محبت كردند (من ونورجان) و چقدر پذيرايي كردند . من هيچوقت آنها را ازياد نخواهم برد .......شب كه آمديم خانه عمه معصومه ازش پرسيدم خاله خديجه با ما فاميل است ؟ گفت نه كايا جان ده سال است با ما دوستند . ده سال پيش با يك تور با همين خديجه خانم رفتيم مشهد آنجا آشناشديم در مشهد در يك اتاق يا نمي دونم مسافرخانه يك هفته با هم بوديم وخلاصه ... از آن موقع تا بحال رفت و آمد داريم خيلي آدم هاي خوبي هستند ................
به نظر شما اين دوستيه يا ....؟ متن پائين را بخوانيد....
دوم : حدودچهار ماه پيش 50 نفر از دانشجويان دانشكده روانشناسي ازمير براي سفرتفريحي وعلمي با دو تا اتوبوس به شمال تركيه وشهرهاي كارادنيز رفتند ، من هم بودم جايتان خالي خيلي خوش گذشت در بن گول در كمپ بوديم شبها تا صبح رقص و آواز ، خودمان غذا مي پختيم و.لي.... آنجا بين بعضي از بچه ها سر كمپ حرف هايي هم شد ، سر پختن غذا كه دخترها بپزند يا پسرها ، سر فلان آهنگ وترانه .....يك حرف هاي بچه گانه.......خلاصه در اين يك هفته هركسي به نحوي نتوانست ديگري را تحمل كند
يكبار داخل اتوبوس ....... با چاقو ميخواستن .... !!!؟ يك درگيري هم در كمپ بين بچه ها پيش اومد.... در اين يك هفته بچه هاچند دسته شدند.....( نگران نباشيد كايا در هيچ كدوم از گروه ها نبود ونيست .... اين خاطراتم را كه نوشتم بعداً آنها راهم برايتان مينويسم ).........
سوم :چند روز پيش خانه والكان يكي از دوستانم دعوت شده بوديم رفتم ديدم خيلي ازبچه ها نيستند گفتم والكان چرا بعضي از بچه ها نيامدند گفت من دعوت كردم نمي دانم چرا نيامدند ...به يكي دو نفرزنگ زدم ...تولين چرا نيامدي ؟ اگه فلاني باشد من نيستم . چرا ؟ كايا جريان اردوي كارادنيز يادت رفته ؟......
بعد زنگ زدم به شاهين - ..... بچه كجايي چرا نيامدي خانه والكان ؟ كايا من خيلي نوكرتم وخيلي دوستت دارم ولي ..... بي ادب آنجاست من نمي آيم . چرا شاهين ؟ بيخيال كايا اردوي كارادنيز كه خودت بودي .......
بعد به توقاي ، شبنم ، شفيق، آلپاي، يونجا،نيران ،حاوا ،فاتيح ،آرگون....................
................با اين دوستي تان !!!!!!!!؟
عمه معصومه كه به اندازه شما ها سواد ندارد از ايران زنگ ميزند بخاطر دوستش برادرش را به دردسر مي اندازد پشت تلفن فرياد ميزند حاج محسن نگذار آنها هيچ پول خرج كنند، خودت برو فرودگاه به استقبال، حاج محسن هم يك هفته در اختيار آنهاست حاج محسني كه به زور من يك روز كارش را تعطيل ميكند مي گويد حاج محسن به روح مادرت قسم ميدهم خديجه خواهر من است، حاج محسن به امام رضاي غريب قسم ات ميدهم نگذار آنها آنجا غريب باشند .................
ميدانيد چرا ؟ چون عمه معصومه اتفاقي يك هفته با خاله خديجه در يك اتاق مانده ودر مشهد ......
نمي دانم چي بنويسم ؟؟؟ قرن ،قرن 21 است و دنيا، دنياي پنبه.... نظر شما چيه ؟؟؟
با تشکر از " الی " ـ بی بی گل رسانیک ـ وبلاگ رویای ناتمام من