تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

وبلاگی خواندم    ماه زده   نویسنده   " پریا "

خاطره از اولین روز دانشجوئی ، اولین روز ورود به دانشگاه وخیلی جالب تر رشته روانشناسی .

خیلی راحت میتوانم تجسم کنم روز اول ورود به دانشگاه را  .... ببخشید میتوانم اسمتان را بپرسم ؟ از کدام شهر هستی ؟ کایسری ؟ شما ؟ من ازمیرم و خانم شما ؟ ترابزون ؟ بچه ها ازمیری بین شما هست ؟ چند نفر ازبچه ها هم شهری هستند.....آهای شما مگر چه کاره اید آمار میگیرید ؟ ... درست حرف بزن کسی از شما سوال نکرد ....مردی بیا بیرون برایت آمار نشان بدهم ....( چند نفر : بچه ها خوب نیست بنشینید سرجایتان ) .... لازم نیست بیرون برویم من همینجا حرف زدن یادت میدهم ....شترق زدم در گوشش.... چند نفر واسطه شدند او با مشت زد توی سینه ام وپیراهنم هم پاره شد.... بعد ازظهر اگر مردی بیا بارابوس .... من نشان میدهم و.... (بچه ها بشینید استاد دارد میاد ) .... سلام بچه ها چه شده این سروصدا چه بود ؟ ... چیزی نشده ...مگر کودکستان است اینجا ؟ آقا شما چرا پیراهنت پاره شد ؟ من؟ نه آن اقای بلند قده ؟ ... هیچی آقا به نرده گیر کرده ....بیا بیرون ببینم اسمتان ؟ کایا فرنود .. از کجا آمدی ؟ همین جا ازمیری هستم منطقه کارشیاکا... بچه شدید شماها ؟ حریفت کی بود ؟ هیچی آقا چه حریفی ؟ ( اوزلم رقاص کلاس : آقا با ایشان حرفشان شد .)...آقا شما بیاید بیرون ... به به چه تیپی عروسی آمدید شما ؟ ( خنده بچه ها ) اسمتان ؟ من مراد پولاتچی ...شما کجایی هستید ؟ ازمیر منطقه کارشیاکا .... بچه یک محل هم هستید روی همدیگر را ببوسید بروید بنشینید سرجایتان ... آقا چیزی نشده .... خوب پس روی همدیگر را ببوسید .... روی همدیگر را میبوسیم ودر گوش مراد ... آقا مراد من در بارابوس منتظرت هستم ... مسئله نیست هستم ... میبینمتان ...خوب بچه خوش آمدید شماها ........ امروز نوشته وبلاگ ماه زده ( پریا )را به مراد میگفتم .خیلی خندیدیم یاد آن روزها بخیر چه خاطراتی داشتیم گفتم مراد بعداز ظهر بیا بارابوس میخواهم بزنمت .مراد گفت کایا جان همین جا بزن ، گفتم مراد به تو هم نامه دادند گفت کدام نامه گفتم تسویه حساب . گفت بلی میخواهند جانمان را بگیرند شاید من وتو ازمیر همدیگر را ببینیم ولی چه جوری میتوانیم از دیگر بچه ها دل بکنیم ووو...........  

اما من نامه ای از دانشگاه دریافت کردم ، کایا فرنود دانشجوی رشته روان شناسی خواهشمند است جهت تسویه حساب با کتابخانه ، کارگاه ، وهزار جای دیگر..... تا پایان ماه اکتبر مراجعه نمائید ( 29ماه اکتبر متولد شدم من ) احساسم این است که در ماه اکتبر خواهم مرد . وخیلی آرام وآرام نام کایا فرنود از داخل لیست ها پاک میشود . ومانند آقای کورابوچاکلی مسئول قسمت بایگانی پرونده من هم در قفسه های بایگانی خاک خواهد خورد . مانند " پریا " خیلی شادبودم در اولین روز ورودم به دانشگاه . من اتفاقی روان شناسی نخواندم من دلم میخواست این رشته را بخوانم . شاد بودم وچه زجر کشیدم به این شادی. هرروزش خاطره است حتی روز های سخت .

دانشگاه محلی بود که حدود چهارسال گریبانگیرش شده بودم ... آدم ها ، جاها وحتی روحی که قسمتی از زندگیم بود ....احساس میکنم که یک مادر بچه اش را جلو چشمش از دست میدهد وخیلی آهسته وآهسته....کایا فرنود به خاطره تبدیل میشود . چند ماه بعد همه چیز تمام میشود همه چیز .....

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1384ساعت 0:20 توسط ..:: کایا فرنود ::..