خاطره درس نخواندن من خواهش میکنم بنویسید من چکار کنم ؟؟؟؟
بعضی وقتا آدم حسرت روزهای گذشته را میخورد حتا گذشته های تلخ . بعضی وقتا کارهای گذشته اش که بیادش میاد خجالت میکشد مخصوصا خاطرات دوران بچگی ، زمان تحصیل ، درس و.......
نمی دانم برای شما هم اتفاق افتاده که دردوران تحصیل از درس ومشق متنفرشده باشی ؟ دلت میخواد درس رو رها کنید برید دنبال کار دیگه ...
به شروع سال تحصیلی چندروزی نمانده بود بابام هم رفته بود آلمان . سوگل هی بمن گیر میداد تا کی با این موتورسیکلت وماشین بازی میکنی چرا بفکر درس ومشق و کتاب نیستی ؟ اگر بابات بیاد میگم هم موتورت وهم این ماشینو از دستت بگیره . ولی من عاشق موتورسواری وماشین بودم چقدر کیف میداد با دوستان کورس بزارم بعید بود کسی بتواند از من جلو بزند هیچ دیوانه ای نمی توانست مثل من در خیابان های شلوغ ازمیر دویست متر تک چرخ بزنه . رینگ های ماشین هم عوض کرده بودم . اتو سرویس بزرگی نزدیک خانه مان بود صاحبش (سارکان اوستا) از دوستان خوب بابا بود هرروز میرفتم آنجا وبا موتور ماشین ور میرفتم عاشق مکانیکی هم بودم (لامصب از درس ومشق راحتر به مغزآدم فرو میره) . سوگل آنقدر بمن گیر داد که گفتم دیگه مدرسه بیخیال من درس نمی خوانم کم مانده بود سکته کند زنگ زد به بابا . بابام گفته بود: ولش کن دوسه روز دیگه خودم میام ولی سوگل ول کن نبود همه فامیل را آنشب به خانه مان کشاند هر کس هم بمن میرسید فکر میکرد با یک جانی خطرناک طرفه . دائی آنقدرجوش آورده بود که اگر مادر بزرگ تو خانه نبود میزد میچسبیدم به دیوار . هرکی میرسید نصیحتم میکرد . چرا با آبروی خانواده بازی میکنی ؟ چه چیزی تو زندگی کم داری ؟ همه حسرت زندگی شما را میخورد پس چه مرگته ؟ کی تو گوش تو این مزخرفات را خونده ؟ بعد از این نباید با فلانی رفت وآمد کنی و.... دائی سوئچ ماشین رو از من گرفت وشبانه زنجیری به فرمانش بست وهمان شب موتورسیکلتم را هم برد . کار به جاهای باریکی کشیده بود .کایا یک خانواده را بدنام کرده بود . چقدر سوگل آن روزها قربون صدقه ام میرفت هی میگفت میگفت ودر آخر جواب من نه بود " سوگل من دلم نمی خواد درس بخوانم اصلا دلم میخواد میکانیک بشوم چرا ولم نمی کنی " بیچاره آنقدرگریه میکرد تا که حالش خراب میشد .....
بابام از آلمان برگشت خیلی راحت وصمیمی با من حرف زد غافلگیر شده بودم گفت : کایا جان شنیدم دیگه نمی خواهی درس بخوانی وبا خنده گفت جدی مثل اینکه میخواهی مکانیک بشی ؟ آخ چه چقدر سبک شدم . گفت مهم نیست خودت این تصمیم را گرفتی ؟ گفتم بلی گفت به نظرم درس بخوانی بهتره خوب فکر کن اگر واقعا تصمیم توهمین است من سفارشت هم میکنم برو پیش سارکان کار کن . گفتم تصمیم خودم را گرفتم . فردا رفتم به مکانیکی اتفاقا قبل از من بابام سفارشم را کرده بود صاحب مکانیکی بمن گفت کایا جان مکانیکی برایت خوب نیست برو درست را بخوان خانواده شما از خانواده های سر......ازمیر هستند بعد بمن گفت اگربخواهی اینجا کار کنی باید یک دست نوشته ای بنویسی که خانواده ام مخالف کارکردنم بودند ومن خودم ترک تحصیل کردم وبر خلاف نظر خانواده مخصوصا پدرم میخواهم مکانیکی کنم . من همه را نوشتم . چقدر خوشحال بودم وقتی آن لباس سرهم زرد را پوشیدم وکارم را شروع کردم . بعضی از همکارانم در آنجا یک جوری بمن نگاه میکردند ومیگفتند مشکله ودر آمدزیادی هم نداره ویا بعضی از آشناها که ماشینشان را می آوردند مکانیکی با تعجب منو نگاه میکردند. یا موقع انعام دادن آنها که بابام را میشناختند بمن بیشتر میدادند . روز اول چیزی حدود پنج هزار لیره انعام گرفته بودم .خیلی خوشم میامد لباس هام کمی روغنی بشه حتی دست وصورتم . ظهر میخواستم برم خونه نهار بخورم برگردم استاد گفت کجا ؟ همینجا دور هم نهار میخوریم چند تا گوجه فرنگی با پنیر ونون خوردیم ولی نمی توانستم بخورم خلاصه تا ساعت دوازده شب کارگاه بودم شب رفتم خانه سوگل تو حیاط منتظرم بود تا منو دید گریه کرد ولی برعکس بابام گفت خسته نباشی اوستا کایا . کاروبار چه جوربود . دست وصورتم را شستم ازبس خسته شده بودم نتوانستم شام بخورم روی تخت دراز کشیدم یکدفعه دیدم بابام داره منو بیدار میکنه پاشو اوستاد کایا . دیدم ساعت 6 صبحه با عجله کمی صبخانه خوردم سوگل میخواست با ماشین منو برسونه بابا گفت خودش میره ولش کن . خودم رفتم بچه ها تازه آمده بودند دیدم دو تا از کارگرا کارگاه را جارو میکنند خواستم کمک کنم سارکان گفت برنامه داریم هر روز دو نفر نظافت میکنند چندروزبعد نوبت توست روزهای نظافت هم باید 5 صبح بیایی . چند روزی بود حتی دوستام هم ندیده بودم ولی پشیمان هم نبودم من باید کار میکردم ولی خیلی خسته می شدم شب تا میرسیدم خانه چشمام خودی خود بسته میشد سوگل خیلی ناراحت بود روزی که باید کارگاه را نظافت میکردم به سوگل گفتم منو ساعت5/4 صبح بیدار کن . وقتی بیدارم کرد دیدم بابام هم بیدار شده گفت میخوام برسانمت کارگاه!!! گفتم نه من خودم میرم ولی بابا باز هم گیر داده بود میگفت میام کارگاه تا سارکان یه نگاهی به کمک فنرهای ماشین بکنه گفتم حالا چرا 5 صبح؟ بعد از ظهر بیار که سرمون خلوته گفت نه میخوام اول صبحی درست بشه . دلم نمی خواست پیش بابام کارگاه را نظافت کنم هرکاری کردم نتونستم منصرفش کنم باهم آمدیم کارگاه ، از بدشانسی سارکان هم آمده بود تا بابا را دید گفت به به آقای فرنود خوش آمدی بیا تو . بابام هم بدون هیچ حرفی فرمان ماشین را به داخل اتوسرویس چرخاند . دیگه قوزبالاقوز شده بود . همه چیز خراب شده بود بابام واوستا رفتند تو دفتر که همه جای کارگاه دیده می شد من با یکی از کارگران نظافت را شروع کردیم سارکان جاروی بزرگی را بمن نشان داد گفت از این طرف شروع کن به جارو کردن . فکر میکردم حداقل بخاطر بابام منو از این کار معاف میکند ولی درست برعکس آمد بالای سرم هی میگفت اینجا را جارو کن آنجا را دستمال بکش یواشکی که به دفتر کارگاه نگاه میکردم میدیدم بابام ایستاده ومنو تماشا میکنه . میخواستم بگم برو دیگه هنوز که کار شروع نشده ولی نمی شد .با هر بدبختی بود کارگاه را نظافت کردیم بعد از نظافت هم بابام گفت من کاردارم بعد از ظهر میام ورفت . دیگه پشیمان شده بودم مخصوصا که از سارکان متنفر شده بودم . آدم عوضی بجای اینکه به بابام احترام بذاره بر عکس پیش بابام بمن هی دستور میده انجا را جارو کن اینجا را بشور . تا ظهر کار کردم خیلی خسته شده بودم موقع نهار به استا گفتم من باید برم خانه.. ولی اجازه نداد گفت مگه اینجا خانه خاله ات است که هر وقت دلت خواست بری وبیایی؟ گفتم من باید برم کسی هم نمی تونه جلو منو بگیره گفت اگه بری دیگه نمی گذارم پاتو بذاری تو کارگاه . یکی دوتا از همکارام بین من وسارکان واسطه شدند میخواستم با یک پیچ گوشتی بزرگ بزنم تا عوض نامردی صبح را دربیارم وبدون اینکه لباس هامو عوض کنم از کارگاه خارج شدم سارکان با صدای بلند گفت دیگه حق نداری برگردی !!! رفتم خونه. سوگل گفت چرا آمدی گفتم نهارمنو بده دعوا کردم ودیگه نمی خوام برم به آن خراب شده نهارخوردم خوابم برد بعداز ظهر که بیدار شدم دیدم بابام هم تو خونه است گفت استاد کایا چرا نرفتی سر کار ؟ گفتم نمی خوام کار کنم بابام ولم نمیکرد میگفت بده برو سر کارت خوب نیست واین حرفا ... اعصابم داغون شده بود دوشی گرفتم بابام گفت ماشینو ببر کمک هاشو یه نگاهی بکنن . دلم میخواست برم حال این سارکان را بگیرم تا بفهمه با کی طرفه . ماشینو برداشتم رفتم کارگاه . با عصبانیت به سارکان گفتم یه نگاهی به کمک ها بکن . گفت چشم اوستاد کایا . به این کلمه هم حساسیت پیدا کرده بودم . چیزی بهش نگفتم رفتم سراغ لباس هام بچه هاگفتند ظهری که رفتی بابات آمد برد . یکی از کارگران بنام آتا که دوسه روزی با او دوست شده بودم گفت کایا جان اگر چیزی بهت بگم به سارکان نمی گی . گفتم بگو سارکان دیگه کدوم .... گفت قبل از آمدن شما به اینجا یک روز بابات امد اینجا همه نقشه را برای سارکان ردیف کرد واین چندروزه به ما هم گفته بودند سعی کنید کارهای سنگینو بدین دست کایا . اینها همهاش نقشه بابات بود سارکان هیچ گناهی نداره ..................
خیلی خجالت کشیدم رفتم پیش سارکان گفت آقای فرنود ماشیناتان آماده است امری فرمایشی نداری سرم را انداختم پائین اشک در چشمانم جمع شده بود چیزی نداشتم بگم گفتم منو ببخشین من به شما بی احترامی کردم سارکان بغلم کرد گفتم مهم نیست خسته شده بودی ...گفتم اگر اشکالی نداره آن نوشته که داده بودم بمن بدین گفت کایا جان مگر نمی خواهی کار کنی ؟ گفتم نه سارکان گفت کایا جان آن نوشته را ما لازم نداشتیم همان روز اول دادیم به آقای فرنود . سوار ماشین شدم از همه همکاران سابق خداحافظی کردم وده هزار لیر به آتاانعام دادم . از فردای آن روز به مدرسه رفتم مدتی نه سوگل ونه بابا ونه هیچکس از آن چند روز لعنتی حرفی بمن نزدند............ولی
........ولی چند ماهی به پایان فارغ التحصیلیم نمانده معمولا جشنی بنام جشن فارغ التحصیلی در دانشگاه برگزار میشه بابام میگه نوشته یازده سال پیشت را قاب کردم وآن رادر جشن فارغ التحصیلی توسط رئیس دانشکده به تو اهدا خواهم نمود.!!!