تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

 

 

یک روز معصومه خواهرم بمن زنگ زد که حال مادرم خوب نیست مادرم فشارخون داشت دوباره به تبریز برگشتم تصمیم گرفتم مادرم را چند روزی حداقل برای مداوا ومعالجه به ازمیر ببرم بهمراه معصومه ومادرم به ازمیر برگشتیم . در فرودگاه سوگل منتظرمان بود وبه گرمی از ما استقبال کرد با اینکه همه خانواده سوگل گلایه داشتند که به خانه آنها برویم ولی مادرم را به خانه خودم بردم . نوع برخورد سوگل در استقبال با من طوری بود که حتی معصومه احساس میکرد که سوگل رابطه خیلی نزدیکی با من دارد  ودر همان شب اول ورودمان به ازمیر همه اعضای خانواده سوگل با برادران وخواهرش به خانه ام آمدند حتی اولین بار بود که بابای سوگل به خانه ام آمده بود . معصومه ومادرم ازاین استقبال غافلگیرشده بودند . فردای آن روز سوگل وطاهربرادرش همه برنامه معالجه مادرم را طی سفارش پدرشان قبل از من آماده کرده بودند بنابه تشخیص یکی از پزشکان متخصص که اتفاقا ایرانی هم بود مادرم در یکی از مجهزترین بیمارستانهای ازمیر بستری شد تا معاینات وآزمایشاتی انجام گردد . همه دوستان وآشنایانم و همه خانواده و حتی فامیل های سوگل در بیمارستان مادرم را همراهی میکردند وهر کس بنوعی میخواست به مادرم محبت کند . مادرم شاید در طول عمرش این همه محبت را یکجا ندیده بود حتی از من که حاضر بودم جانم را فدای مادرم بکنم . مادری که زندگی خود را فدای من ومعصومه کرده بود وبا کار و پخت نان در خانه های مردم مارا بزرگ کرده بود وبرای ما پدر نیز بود .در اولین شب بستری شدن مادرم ، پس از بحث وتعارف قرار شد بخاطر بعضی از مسائل ازجمله زبان وآشنایی با مقررات بیمارستان سوگل  به جای معصومه مادرم را در بیمارستان همراهی کند . من با معصومه به خانه پدر سوگل رفتیم . با اینکه چندین سال دوراز مادرم زندگی کرده بودم ولی آن شب هرکاری کردم نتوانستم بخوابم ومثل بچه ای که بهانه مادرش را بکند دلواپس مادربودم و نصفه شب شاید حدود ساعت 3 به بیمارستان رفتم . بغیر از پرسنل بیمارستان همه در خواب بودند .یواشکی وارد اتاقی که مادرم بستری شده بود شدم مادرم خواب بود وبا اینکه تختی مرتب برای سوگل در نظر گرفته بودند سوگل برروی صندلی وبا تکیه برتخت مادرم خوابیده بود نخواستم بیدارشان کنم تا صبح در حیاط بیمارستان قدم زدم ....

چند روزی که مادرم در بیمارستان بود رابطه خیلی صمیمی با سوگل پیدا کرده بود هرروز که به دیدنش میرفتم احساس میکردم که چیزی را میخواهد به من بگوید ووقتی هم که با معصومه تنها بود حرف های زیر گوشی با هم ردوبدل میکردند ومن از همه چیز خیرداشتم حرف هایی در مورد من وسوگل بود .یک روز صبح که با معصومه به بیمارستان میرفتیم سوگل را در مقابل درب خروجی دیدم گفت مادرت حالش خوبه ویک کار خصوصی با تو دارد رفتیم پیش مادرم . بعد ازسلام بدون مقدمه بمن گفت محسن چرا ازدواج نمی کنی دلم میخواد قبل از مردنم عروسی تنها پسرم را ببینم . من چندروزبود که منتظر چنین پیشنهادی از طرف مادرم بودم وحدس میزدم که عروسش را هم انتخاب کرده . گفتم مادر شما هر امری بفرمائید من در خدمتم گفت با سوگل ازدواج کن .سوگل دختر خوبی است . گفتم چشم ........ انشالله بعد از مرخص شدن شما از بیمارستان شما را به خواستگاری سوگل خواهم برد . مادرم گفت من همین الان باید مرخص بشوم معصومه گفت مادر مرخصی شما که دست ما نیست باید دکتر اجازه مرخصی شما را بدهد ولی مادرم خیلی اصرار میکرد بخاطر اینکه مادرم بهانه ای نداشته باشد رفتم اتاق پرستاری واز دکتر خواهش کردم مادرم را معاینه کند ...

 دکتر بالای سر مادرم آمد همه چیز طبیعی بود !!!!فشار خون....قند...چربی.... آقای فرنود شما میتوانید مادرتان را مرخص کنید . غافلگیر شدم به سوگل زنگ زدم گفتم :مادرم را ازبیمارستان مرخص میکنند گفت میدانم برای همین برگشتم به خانه !!!! پرسیدم مادر سوگل از مرخص شدن شما خبر داشت ؟ گفت نمی دانم ولی از اینکه عروسم می شود باخبر بود ............. مادرم در همان شب اول بستری شدنش از سوگل خواستگاری کرده بود همان شبی که خواب به چشمانم نرفت ومن نصفه شب به بیمارستان رفتم وتا صبح ...........

من بعد از یک هفته از مرخص شدن مادر از بیمارستان با سوگل ازدواج کردم .....

 

بخاطر بعضی از مسائل قسمت آخرخاطرات واقعی پدرم را خلاصه کردم ودر پست آینده نظر شخصی خودم را در مورد این سرگذشت خواهم نوشت ......................کایا




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 0:45 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

 

خانواده مهری با خوش رویی از من استقبال کردند . مثل اینکه مهری در خانه نبود تصمیمم راگرفته بودم همه چیز را به بابا ومادر مهری گفتم . با تمام حواس گوش میکردند ودر آخر مادرمهری آب سردی را به همه وجودم ریخت مهری ازدواج کرده بود ویک بچه هم داشت . خانه اش در تبریز واتفاقا در نزدیکی خانه خواهرم بود . من که چندماهه درخانه خواهرم بودم چرا او را ندیدم ؟ با دستانی دراز به تبریزبازگشتم .همه چیز را از دست داده بودم ای کاش آن روز در تبریز می ماندم وبه مهری میگفتم که من کارگرم ، چیزی ندارم ولی منم دل دارم منم حق دارم که عاشق بشوم ولی این پشیمانی هیچ سودی نداشت . چندین سال با تخیل ورویای مهری زندگی کرده بودم دیگر روحم داغون شده بود از همه چیز وهمه کس متنفرشده بودم . خانه ای بزرگ در منطقه شاه گلی تبریز خریده بودم وبا مادرم زندگی میکردم تصمیم داشتم کارتجارت ومخصوصا صادرات زغال سنگ  را شروع بکنم همه رشته هایم پنبه شده بود در مدتی که ایران نبودم معصومه تنها خواهرم از مادر پیر ومریضم مراقبت میکرد وشاید تنها خوشبختیم داشتن دامادی فهمیده وانسانی فداکار یعنی شوهرمعصومه بود متاسفانه او با داشتن پنج فرزند وضع مادی چندان مساعدی نداشت ولی روحی بزرگ وشخصیتی والایی داشت ومن دین بزرگی به او داشتم همه زندگیم را مدیون او هستم وهنوز هم نتوانستم ذره ای از محبت های او را جبران کنم خانه ای که تازه خریده بودم با همه اثاثیه اش به بهانه ارث پدری به خواهرم دادم   پدری که هیچ وقت او را ندیده ام ....

   نتوانستم در ایران بمانم وبرگشتم ازمیر ، چاره ای هم نداشتم . رفتم خانه آقای ... خیلی خوشحال شدند ازاینکه برگشتم . غرورم شکسته بود آن محسنی نبودم که سه ماه پیش رفتم ایران . نشستم دروغ بافی وتوجیه اینکه چرا برگشتم عدم امنیت ، جنگ خانمان سوز ، نبود کار و... اینها توجیهاتی بود که میبافتم ولی میدانستم یک نفر توی دلش بمن میگه دروغ نگو ومطمئن بودم باور نمیکرد .بلی درست حدس زده بودم چون که یک روز بعد سوگل پرسید مهری را پیدا نکردی ؟ مهری ازدواج کرده بود ؟و ..... چیزی بهش نگفتم .

سوگل ولم نمیکرد هی مهری مهری . دیگه از مهری متنفر بودم سوگل منو سوار ماشین کرد رفتیم پارک برای اولین بار پیش یک دختر گریه کردم . شاید تو عمرم هرگز چنین گریه ای نکرده بودم . سوگل هم شروع کرد به گریه کردن همه چیز را به سوگل گفتم . مدتی گیج شده بودم تو خونه آقای ... هم متوجه تغببراتی در من شده بودند ولی سوگل سنگ صبورم شده بود . بعدا متوجه شدم که آقای ... تو خونه گفته بود که مدتی با محسن کاری نداشته باشین . بزارین به حال خودش باشد اخبار داخل خونه توسط سوگل بمن میرسید. بعداز مدتی متوجه شدم نمی تونم حتی یکروز بدون سوگل باشم چون باید باهم درددل میکردیم وواقعا آنروزها اگرسوگل نبود شاید خودکشی کرده بودم . سوگل یک فرشته بود . بعد از مدتی به تنهایی کارم را شروع کردم تجارت زغال سنگ . خانه ای در ازمیر اجاره کردم خانواده ....مخالف بودند که از خانه آنها بروم ولی باید میرفتم ولی هیچ وقت رابطه ام را با خانواده اقای ... قطع نکردم بعد از 6 ماه منحصرا واردات زغال سنگ ترکیه دست من بود دفتری در ازمیر خریدم سوگل را هرروزباید میدیدم وحتی در تجارت تنها نفری بود که با او مشورت میکردم . بعد از مدتی احساس کردم که به سوگل وابسته شدم . تصمیم گرفتم نظرسوگل را دررابطه به خودم بدانم . مطمئن بودم خانواده اش هیچ مخالفتی نخواهند کرد . ولی میترسیدم چون نوع رابطه ام با خانواده سوگل فرق میکرد بابای سوگل مرا بچشم پسرش نگاه میکرد وهیچ فرقی بین من وفرزندانش نمی گذاشت ومن محرم خانواده آنها بودم با خودم فکرمیکردم شاید احساس کنند که من از این رابطه نزدیک سوءاستفاده میکنم هرچند که مادر سوگل همیشه از من شکایت میکرد که چرا ازدواج نمی کنم .....

     

 

دلم میخواست امروزآخرین قسمت را هم بنویسم ولی کمی طولانی میشد از طرفی مسابقات ورزشی دانشجویان در ازمیربرگزار میشود  میخواهم اخبار مسابقات را هم بنویسم مخصوصا ورزشکاران کشورم ایران

فردا آخرین قسمت را خواهم نوشت

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 0:24 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

 

 

 

سلام امروز پرچم کشورم ایران در شهر ازمیر به احتزار در آمد . نمی دانم که چرا ورزشکاران ایرانی هنوز نیامدند .مسابقات ورزشی دانشجویان جهان در شهر ازمیر ترکیه برگزار میشود ومن برای اولین بار بین تماشاگران طرفدار تیم های ایران خواهم بود . از حاشیه جالب مسابقات عکس خواهم گرفت وبرای شما مینویسم ولی هیچ بلد نیستم چه جور عکس در وبلاگ بزارم . اینجا خیلی ایرانی آمدند . من چند تا تی شرت با نام وپرچم ایران خریدم وبه یاد دوستانم در چت رسانیک روی دوتا از تی شرت ها کلمه رسانیک وایران چاپ کردم . شاید هرروز آپ کنم وشاید کمتر بتوانم امیل شما دوستانم را جواب بدهم واگر کم به وبلاگتان آمدم خیلی ببخشید . بعد عوض اش جبران میکنم . منتظرتان خواهم بود در نظریات بنویسید چکار کنم . ولی در اولین فرصت قسمت پایانی خاطرات پدرم را خواهم نوشت شاید فردا . حتما حتما مرا راهنمایی کنید .............قربانتان   کایا   

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1384ساعت 0:52 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

 

 

درفروشگاه همه حساب وکتاب وخرید به عهده من بود اکثرا به نمایندگی از رئیس فروشگاه به دفتر فروش وپخش کارخانه تولیدات لوازم پزشکی می رفتم تا فاکتورهای خرید را چک وتسویه حساب کنم رئیس قسمت پخش دختری حدود هیجده ساله بود بعدها فهمیدم که یکی از دختران صاحب کارخانه است بعد از چند بار مراجعه خانم رئیس بمن گفت : که اگر بخواهی میتوانم از صاحب کارخانه در خواست کنم تا با حقوق بیشتردر قسمت فروش وپخش کارخانه کار کنی . رئیس فروشگاهی که کار میکردم راضی نبود من بروم ولی با اصرار من موافقت کرد و من با در آمدی تقریبا دوبرابر مسئول پخش وقسمت فروش بزرگترین کارخانه لوازم پزشکی ترکیه شدم . صاحب کارخانه مردی خوش قلب و مدیری موفق وقتی متوجه شد که من ضمن کار دانشجو نیز هستم برنامه کاری مرا طوری تنظیم کرد که لطمعه ای به تحصیلاتم نخورد ومن بعدا متوجه شدم که این کارخانه بصورت خانوادگی اداره میشود سوگل رئیس قسمتی که من کار میکردم وسه برادر (عصمت ، طاهر ، توقای) ویک خواهر دیگر (سودا )هم دارد که در قسمت های تولید و پخش وصادرات تولیدات کارخانه مشغول بکارند .  در این کارخانه حدود ششصد نفر کارگر وکارمند کار میکردند . یکروز  عصمت پسر بزرگ آقای ... که سهام دار کارخانه وهم در کار واردات وصادرات بود بمن گفت  که با هم برای قرارداد خرید زغال سنگ به ایران برویم . اطلاعات زیادی از زغال سنگ وکک نداشتم آمدیم تبریز توسط چندتا از آشنایان به کارخانه ذوب آهن اصفهان برای خرید کک معرفی شدیم ومن تقریبا راهنما ومترجم کارهای عصمت در ایران بودم  اتفاقا در چندسفری که با هم انجام دادیم سود زیادی عاید عصمت شد ودرصدی هم بمن میداد ورابطه دوستانه ای باهم داشتیم. و جریان مهری را هم به عصمت گفته بودم. این رفت آمدها باعصمت تقریبا پایم را به خانه عصمت وحتی باباش باز کرده بود وهمه خانواده اش از بیوگرافی من خبرداشتند وقتی فارغ التحصیل شدم دلم میخواست به ایران برگردم دوسه سال از انقلاب ایران میگذشت خیلی از آشناها میگفتند نیا ودر ترکیه بمان . ولی احساس میکردم که یکنفرهنوزم منتظرمه وآنهم مهری بود . سوگل رئیس قسمت هم از جریان مهری خبرداشت . وضع مادیم خوب شده بود در کارتجارت هم خبره شده بودم . با همه مخالفت ها من به ایران برگشتم موقع خداحافظی خانواده ... احساس میکردند که عضوی از خانواده شان از آنها جدا می شود وخیلی ناراحت بودند. وقتی به ایران برگشتم اولین کارم یافتن مهری بود میگفتند باباش ارتشی است رفتم در کوچه ومحله شان گفتند خیلی وقته رفتند دزفول . با اینکه میدانستم دردزفول هم مشکله پیدا کردنش ولی بازهم خوشحال بودم . رفتم دزفول چندروزی تو یک مسافرخانه ماندم . زمان جنگ با عراق بود واکثرا شب ها دزفول را موشک باران میکردند . ولی من هرروز به خانه های سازمانی نیروی هوایی میرفتم دیگر مهم نبود بپرسم مهری . سراغ باباش را میگرفتم . تا یک روز یکی از افسران نیروی هوایی او را شناخت وآدرس خانه شان را داد . خانه های سازمانی نیروی هوایی در اندیمشک . به اندیمشک رفتم و در اولین روز خانه شان را پیدا کردم . نتوانستم گل فروشی پیدا کنم جعبه شیرینی خریدم و درب خانه بابای مهری را زدم ......

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 0:23 توسط ..:: کایا فرنود ::..

بنا به خواهش دوستی زودتر از قرار قبلی آپ کردم

 بابام میگه :

در سال 1972 میلادی درست زمانی که 20 سال داشتم بدون هیچگونه پشتوانه مالی در شهر ارزرم ترکیه مدتی در یک فروشگاه با کمترین دست مزد مشغول بکارشدم ودر حین کار خودم را برای امتحان ورودی دانشگاه آماده میکردم تا دررشته راه وساختمان (مدیریت شهرسازی )دانشگاه ازمیر قبول شدم زمانی که وارد دانشگاه شدم ایرانیان کمتری در ترکیه تحصیل میکردند با اینکه منابع کاری در ترکیه محدود بود ولی اکثر فروشگاه ها ورستوران ها به خاطر دستمزد کم ترجیح میدادند که از کارگران غیرترک استفاده کنند در فروشگاه بزرگی ودر قسمت فروش لوازم پزشکی یکبار مصرف مشغول بکار شدم دستمزد کمی میگرفتم ولی حداقل جای خواب مناسبی داشتم چرا که مسکن یکی از مشکلات عمده خارجیان مخصوصا افراد مجرد بود در بین کارگران وفروشندگان شاید با سواد ترین فروشنده من بودم وبه خاطردانشگاه از ساعات بعداز ظهر مشغول بکار میشدم ودستمزدی که میگرفتم تنها کفاف خورد وخوراک وهزینه تحصیلیم میشد ومجبور بودم کامیون هایی که اجناس فروشگاه را می آوردند به تنهایی تخلیه کنم . درست بعد ازبیست ماه بخاطر عروسی خواهرم معصومه به تبریزبرگشتم مادرم خیلی شکسته شده بود . تصمیم گرفتم در ایران بمانم. پس انداز زیادی هم نداشتم که در ایران کاری را به تنهایی انجام دهم ولی بعدازپایان مراسم عروسی خواهرم ، خانواده ام بلاخص مادرم اصرارمیکرد حداقل برای پایان تحصیلاتم به ترکیه برگردم در این میان شوهرخواهرم در حق من برادری کرد وهمه مسئولیت مادرم را به خاطر من بعهده گرفت از  طرفی باز دلم پیش مهری بود آیا او منتظر من بود ؟ چندبار تا نزدیکی خانه اش رفتم وشاید اگرموفق به دیدنش میشدم در ایران می ماندم . دختری که سرنوشت مرا عوض کرد ولی نتوانستم ببینم واگرهم میدیدم بهانه ای برای غیبتم نداشتم وشاید هم عروسی کرده بود و شاید هم.... بهرحال این باربرخلاف قبل با بدرقه فامیل مجددا به ترکیه برگشتم ...........  

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 0:7 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

از دفترخاطراتم که درتاریخ چهارم نوامبر سال 1999 نوشتم .......کایا

بابام میگه: در دبیرستان فردوسی تبریز دیپلمم را گرفتم وضع مادی مناسبی نداشتیم وچون خانه مان درخود تبریز نبود با چند تا از هم ولایتی ها اتاقی را کرایه کرده بودیم و روزهای تعطیل همیشه کارگری ساختمان میکردم وحتی بعضی وقتا بعد از اتمام کلاس . میگفت مادرم هم نمی توانست پولی برای من بفرستد مجبور بودم کار کنم و بعداز گرفتن دیپلم در رشته ریاضی با اینکه شاگرد زرنگی بودم ( حالا میگه) نتوانستم در امتحانات کنکورشرکت کنم وشرائط مادی ام طوری بود که باید کار میکردم میگفت درروستایمان کاری نبود آمدم تبریز، نان آور خانه و کفیل مادرم بودم و سربازی نرفتم  . پیش یکی از هم ولایتی ها که بناء ساختمانی و معمار تجربی بود کارگری میکردم در تبریزخانه ای کرایه کرده بودیم. هرروز بعداز کار با دوستانم میرفتیم گردش تا اینکه با دختری بنام مهری آشنا شدم وهمیشه بعداز کار میرفتم سر قرارتا ببینمش ( ؟؟؟؟ ) بعضی وقتا هم نامه مینوشتم  و تلفنی هم حرف میزدم خلاصه عاشق همدیگه شده بودیم ( !!!!! ) و خودم را پسر یکی از ثروتمندان تبریز معرفی کرده بودم. یکروز که با احدآقا استاد کارمان رفته بودیم تعمیرات خانه ای در خیابان شهنازجنوبی من داشتم پشت بام خانه ملات میبردم تا احد آقا منو صدا کرد : محسن بیا پائین صبحانه بخور. گفت که از پشت بام حیاط را نگاه کردم یکدفعه کم مانده بود از پشت بام با کله بیام پائین ، سرم گیج رفت . مهری راتوی حیاط دیدم  چون از بد روز گار آنجا خانه مهری بود . یواشکی از نردبان پائین آمدم ولباس هایم رابرداشتم وبدون اینکه به احدآقا بگویم از خانه بیرون آمدم خودم را به روستا رساندم و فقط به معصومه تنها خواهرم که تازه نامزد کرده بود گفتم :من برای کار به ترکیه میروم سه روز بعد از طریق مرز بازرگان به ترکیه رفتم و.......................

دنباله این خاطره را سه روز بعد مینویسم . بنظرم سرگذشتی جالب را خواهید خواند ودر قسمت آخر کایا را بهتر خواهید شناخت .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 0:18 توسط ..:: کایا فرنود ::..