تبليغاتX
خاطرات کایا فـرنــود
برگی از دفترخاطرات

 

بابام  درروستایی نزدیک تبریز یکی ازشهرهای بزرگ وآذری ایران بدنیا آمده  پدرش را هیچوقت ندیده یک خواهر بزرگتر از خود بنام معصومه داره  اسم مادرش پرویندخت بود میگه تو  7 سال داشتی فوت کرد پرویندخت مادربزرگ من بود یادم است زمانی که ما استانبول بودیم یکبار بهمراه عمه معصومه بخانه ما آمده بود بچه بودم ولی قیافه اش هنوز در جلو چشمانمه . نمی دونم چرا در موقع نماز خوندن گریه میکرد ؟ دستاش وصورتش چقدر سفید وتمیز بود همیشه هم یک چادر گلدار سفید سرش بود حتی تو خونه مان که کسی غیر از خودمان نبود وچقدرزیاد لباس میپوشید؟ شبها تو اتاق نورجان ( خواهرم ) میخوابید . میگفت پاهام درد میکنه شبا بابام پاهاشو ماساژ میداد . یادمه یکبار هم من بهش گفتم میخوای شما را ببرم استخر وسونا با صدای بلندی خندید . شبا همیشه من ونورجان دعوا میکردیم که پیشش بخوابیم تا برامون قصه بگه میگفت باشه بیاین پیشم بخوابین صبح که بیدار میشدم میدیدم که تو تختخواب خودم هستم ولی نورجان پیش مادر بزرگ خوابیده . نورجان از من بزرگتره . یک شب بابام آمد خونه خیلی ناراحت بود به دو سه تا از فامیل زنگ زد وهمه فامیل خونه ماجمع شده بودند آن روز هرکس خونه ما می آمد بابامو بغل میکرد وباهم گریه میکردند بعد مامانم گریه میکرد . میگفتند دائیم رفته بلیط هواپیما بگیره که بابام ومامان برن ایران . بابام ومامانم شبانه به ایران رفتند موقع رفتن طبق معمول سفارش کرد که سربسر نورجان نزارم وشلوغی نکنم وپسر خوبی باشم . خیلی خوابم میامد نمی دونم کی خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم همه رفتند فقط زن دائی تو خونه ماست نورجان تو گوش من گفت پرویندخت ( مادربزرگم ) فوت کرده و من با نورجان یواشکی گریه کردیم .......... 

 

                          روز مادر  مبارك باد                                              




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 2:29 توسط ..:: کایا فرنود ::..

 

چند وقته که میخوام کتابی بنویسم _ خاطرات پدرم_ یکبار نوشتم در کامپیوترم، نمی دونم چرا یکباره دستم همه را پاک کرد یکبارهم دفتری خریدم دوسه صفحه نوشتم خوب در نیامد دوسه بار پاره اش کردم بعدش گم شد چرا نمیتونم راحت بنویسم  . در ایران بودم پسر عمه ام تو نت چت میکرد آدرس سایتی رو بمن داد. رسانیک _  خودش منو عضوواسم نویسی کرد رفتیم گفتگوی زنده ، سلام کردم هیچ کس تحویلم نگرفت دوبار سلام کردم اسم مستعاری بنام نینجا وبعدهم غزل بانو 64جوابم دادند. میترسیدم حرف بزنم ( بنویسم ) با اسم اصلیم هم رفته بودم _ کایا _ حرفای خیلی بچه گانه ووقت تلف کنی میزدند کمی با نینجا حرف زدم یک نفر هم منو هی مسخره میکرد . غزل بانو64 هم حرف نمی زد ویکباره آدرس وبلاگی را نوشت _ آهسته حمل کنید_ ویکی دیگه بنام الیکا آدرس وبلاگی نوشت وگفت که وبلاگ دوستش لیدا ست . زدم رو آدرس نوشته هاشون با کاراکتر داخل چت صدوهشتاد درجه فرق داشت .کنجکاو شدم شخصیت غزل بانو64 کدام است اونی که تو وبلاگه یا تو چت؟ نمی دونم چرا به هرکی گفتم بیا مسنجر گفت مسنجرم خرابه . نینجا اومد پسر خیلی خوبی بود از تهران واصرار داشت منو ببینه . بعدش با غزل بانو64 چت کردم دختری صادق  وکم حرف وصاحب وبلاگ آهسته حمل کنید. برگشتم ازمیر برای اولین بار احساس کردم از دوستانم خیلی دور شدم هرچند که ایران هم بودم بازم دور بودم . چند روزی پشت سرهم رفتم سایت رسانیک وگفتگوی زنده . ساکت می موندم واز نوشته های بچه ها یادداشت برمی داشتم . غزل بانو64 _ کوچه _ علیرضا so_ الیکا adminstarter _آقا محمود _ روبینا _ gandom_ سارا بندری ـپریا*ـ نگار _ aida...ـ نازی ازشیراز _ میثم _ sahar*-  RAHA ـرضا دانشجو _ qi_ 21_ امید 222_نینجا hr2_ _ عسل ـ بی بی گل ـ نگار2_lili _ نازنینی از اصفهان_ نازیلا_فیفاودیگردوستان خوبم که بعضی حتا جواب سلامم هم ندادند .

 بعضی وقتا فکر میکردم که حیفه افرادی مثل کوچه یا غزل بانو 64 ویا علیرضاso و ادمین همینجور بی هدف تو رسانیک وقت خودشونو بی هدف بگذرونن روز آخری که میخواستم خداحافظی کنم برا همیشه ، یکی اومد بنام نیلوفریکدفعه احساس کردم غزل بانو64  ازجاش پرید غزل بانو ۶۴کم حرف!!! طوری حرف میزد که میشد فهمید خوشحاله حتی بیرون از چت همدیگه را خوب میشناسن نیلوفر جوردیگری حرف میزد ازطرفی دلم میخواست نیاد رسانیک چرا که از نوع رسانیکی نبود واز طرفی هم دلم میخواست بیاد وهمه رو نیلوفری کنه ، رسانیک از نوع نیلوفررو کم داشت وزن ارتباطی ، بحث های جدی ، انتقال فکر توش کم بود مگر اینکه کوچه بیاد بحثی رو شروع کنه یا علیرضاso  که بازم بعضی ها لوس اش میکردند و..... بهرحال رسانیک نتونست منو قانع کنه وشاید من بدرد رسانیک نمی خوردم .آخرین لحظه خداحافظی به فکر وبلاگ نوشتن افتادم غزل بانو64 هم تشویقم میکرد با مشکل تونستم وبلاگ درست کنم واین اولین نوشته امه ... خوبه؟؟؟؟ خاطرات خودمومیخوام بنویسم ... شاید 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 0:18 توسط ..:: کایا فرنود ::..