هنوز هستم
با دوستانم( مراد – توقاي – مهمت ) از آنتاليا بر میگشتیم بخاطر كاری آنها را هم برده بودم. خانه دايي ام در آن شهر است فقط تلفني با آنها حرف زدم ولی اصرار کردند که شام به خانه شان برویم گفتم شام خورديم و به ازمير برميگرديم ولی احساس ميكردم سرما خوردم دوستانم خيلي اصرارميكردند به کلینیک برای معاینه برویم خيلي دلشان ميخواست به من آمپول بزنند چون ميدانند ميترسم .
به يك كلينيك رفتيم يك خانم دكتر خيلي خوشگل معاينه كرد توقاي مي گفت كاش حالا من مريض مي شدم مي گفت كايا من بجاي تو هرچيز بگويم اگر هرآمپول داد يا قرص داد به تو ميدهم خيلي شوخي ميكردند خانم دكتر گفت لطفا شما بيرون برويد مي گفتند خانم دكتر ما پيش كايا بمانيم اگر يك آمپول بزنيد ما دست پايش را بگيريم خيلي عصباني كرده بودند و ميخنديدند خانم دكتر گفت مگر سر گوسفند مي بريم آقايان خواهش ميكنم بيرون باشيد مراد گفت اين از گوسفند مشكل تر است اجازه بدهيد من پيش آن باشم .
وقتي در نسخه نوشت يك آمپول تزريق شود اين دوستان خيلي كيف كردند ميگفتند خانم دكتر دو سه تاتزريق كنید اين حتما خيلي خوب ميشود .
هيچ حوصله شوخي نداشتم سرم شديد درد ميكرد و روي تخت دراز كشيده بودم تا يك خانم پرستار با آمپول به اتاق آمد تا مي خواستم حرف بزنم دو ستانم زود تر از خانم پرستار به من رسيدند خيلي سريع دست وپايم گرفتند و شلوارم......
آنقدرخنديده بودند كه در چشمشان اشک جمع شده بود وقتي آمپول كوتومتازول به من تزريق شد همه جای بدنم گرم شد و چشمانم هيچ جا رو نديد فقط فرياد مراد رو شنيدم که گفت خانم دكتر مرد ..............................
هيچ نمي فهميدم وقتي به هوش آمدم ديدم به صورتم محكم ميزنند و همه صورتم آب مي پاشند و چند دكتر بالاي سرمن ایستاده بودند و آن خانم دكترميگويد چرا اول هيچ تست نكردي حالا ميخواستم به قيافه دوستانم بخندم گريه كرده بودند ديگر هيچ شوخي نبود هيچ خنده نبود .
به مراد گفتم فقط به دايي زنگ بزن اما ازمير هيچ زنگ نزن ده دقيقه بعد دايي و زن دايي رسيدند دايي اعتراض ميكرد چرا اول آمپول رو تست نكرديد يك سرم تزريق كردند اما صورتم متورم شده بود روي دستهايم مي خاريد و تاول زده بود مثل اينكه سوخته بود وقتي صورتم در آيينه ديدم خودم مي ترسيدم اما دوستانم انقدر ترسيده بودند كه به صورتم هم نمي خنديدند ...
به دايي گفتم به سوگل هيچ نگو من خودم فردا به ازمير برميگردم من خودم زنگ ميزنم و ميگويم ما خانه دايي مهمان مانديم اما من هرچه به سوگل مي گفتم شب نمي آيم يكجور نگران بود مي گفت چرا برنگشتيد با هر دوستم حرف زد تا مطمئن بشود هيچ نشده .................
تا ساعت 5 صبح در كلينيك مانديم هريك از دوستانم در يك گوشه چمپاته زده بودند هيچ نمي خنديدند هيچ آرزو نمي كردند به من آمپول بزنند ..................
وقتي به خانه دايي آمديم نمي توانستم بخوابم دوستانم هم نمي خوابيدند ..........
نمي دانم چه ساعت خوابيدم اما وقتي كه ساعت 10 بيدار شدم سوگل بالاي سرمن بود و گريه ميكرد ...........
هيچ كس به سوگل نگفته بود......................
سلام
خیلی دلم به دوستان خوب تنگ شده
برمیگردم
حالا بیکارم اما نمی دانم چرا هیچ وقت نیست بیایم
خیلی شما را دوست دارم
قربانتان کایا
سلام
تمام شد
ميخواهم در ان سمت چپ بنويسم ديگر سرباز نيستم
هيچ خاطره نبود
هيچ تجربه نبود
18 ماه مجبوربودم به بعضي ها سلام بگويم
18 ماه احترام بكنم
اما فقط 18 ماه
چون اين قانون بود
قانون كايا فرنود نميشناسد
او بايد سربازياشد
مثل هركس باشد
چه قدر خوشحال شدند سر كايا كچل ميكردند
اينجا خانه بابا ات نيست
بايد اينجور باشيد انجور باشيد اينجا بخوابيد اين غذا حتما بخوريد
اينجا يك محل نظامي است اين گوشي موبايل نمي شود اينجا بياوري
دوربين دارد
اقا فرنود ببخشيد اين گوشي به ان فرمانده هديه ميدهي ؟
اينجا يك محل نظامي است اين كامپيوتر ؟
ميخواهي چت كني ؟
اما نمي شود كه !!! مگر اينجا يك محل نظامي نيست ؟
اين پيش ما بماند اگرميخواهي 5 روز به ازميرمرخصي برو
ببين اقا فرنود يادم رفت
اگر امديد ان چيز هم در ازميربما بخريد ميخواهيد پول ان حالا بدهم !!!!!
بعد اقا فرنود ان لب تاب درخانه بردم اين خانم من گفت پسوورد چه است؟؟
كايا جان چرا ماشين اورديد ؟
مگرتو سربازنيستيد پسر !!!!
اينجا يك محل نظامي است
ان سويچ بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
.........................
چقدر خوشحال شديد
كايا فرنود را بشكنيد
18 ماه دستور بدهيد به شما احترام بكند .........................
اما تمام شد
من همان كايا فرنود هستم
شما نيستيد
من 18 ماه به شما احترام كردم شما هميشه بايد بمن احترام كنيد
شما مجبور كرديد من احترام بكنم
اما من مجبور نمي كنم
18 ماه محدود كرديد 18 ماه زندان كرديد .................
اما حالا نيستم
18 ماه دوستانم را شما انتخاب كرديد
اما.....................
دوستان خوبي پيدا كردم
خيلي خوب
شايد بشناسيد ......كمال التين تاش
يك برادر و يك دوست
این خاطره ام در تاریخ پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 2:29 یکبار نوشتم
ان روز چند ماه فقط در نت ایران امدم و یک کارمند پدرم که ایرانی است ( آقای شایانفر ) ویرایش کرد .
او حالا هم یک دوست خوب من است رئیس یک بانک ملی در تهران بود وبازنشسته شده است و حالا در ازمیر زندگی میکند ...................
او در ترجمه و انشا فارسی بمن خیلی کمک کرد من همیشه از او ممنون هستم وخیلی تشکرمیکنم .........
بابام درروستایی نزدیک تبریز یکی ازشهرهای بزرگ وآذری ایران بدنیا آمده است پدرش را هیچوقت ندید یک خواهر بزرگتر از خود بنام معصومه دارد اسم مادرش پرویندخت بود میگه تو 7 سال داشتی فوت کرد پرویندخت مادربزرگ من بود یادم است زمانی که ما استانبول بودیم یکبار بهمراه عمه معصومه بخانه ما آمده بود بچه بودم ولی قیافه اش هنوز در جلو چشمانمه . نمی دونم چرا در موقع نماز خوندن گریه میکرد ؟ دستاش وصورتش چقدر سفید وتمیز بود همیشه هم یک چادر گلدار سفید سرش بود حتی تو خونه مان که کسی غیر از خودمان نبود و اماچقدرزیاد لباس میپوشید؟ شبها تو اتاق نورجان ( خواهرم ) میخوابید . میگفت پاهام درد میکنه شب ها بابام پاهايش ماساژ میداد . یادمه یکبار هم من بهش گفتم میخوای شما را ببرم استخر وسونا با صدای بلندی خندید . شب ها همیشه من ونورجان دعوا میکردیم که پیش او بخوابیم تا برامون قصه بگه میگفت باشه بیاین پیشم بخوابین صبح که بیدار میشدم میدیدم که تو تختخواب و اتاق خودم هستم ولی نورجان پیش مادر بزرگ خوابیده . نورجان از من بزرگتره . یک شب بابام آمد خونه خیلی ناراحت بود به دو سه تا از فامیل زنگ زد وهمه فامیل خونه ماجمع شده بودند آن روز هرکس خونه ما می آمد بابامو بغل میکرد وباهم گریه میکردند بعد سوگل گریه میکرد . میگفتند دائیم رفته بلیط هواپیما بگیره که بابام و سوگل ايران بروند . بابام و سوگل شب به ایران ( تبريز ) رفتند موقع رفتن طبق معمول سفارش کرد که سربسر نورجان نزارم وشلوغ نکنم وپسر خوبی باشم . خیلی خوابم میامد نمی دونم کی خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم همه رفتند فقط زن دائی تو خونه ماست نورجان تو گوش من گفت پرویندخت ( مادربزرگم ) فوت کرده و من با نورجان یواشکی گریه کردیم ..........
روز مادر بر مادران مبارك باد
اول خیلی ببخشید دیر اپ کردم
نمی توانم هیچ بنویسم
اما بعضی کلمه مینویسم
شما میخوانید می فهمید
............ادرنا ژوئن ۲۲
.....پیست موتورسواری.....
.....پرش... دیوار ...
کلینک...ادرنا
شاید کتف شکسته ...
دو روز دیگر....
درد درد کتف ورم کتف...
انکارا ........رادیولوژی
کتف تو شکسته است
جراحی ....و
حالا در ازمیر .........
نمی تو انم بخوابم .............درد درد
نمی دانم چه جور بنویسم.......
سلام
يك دوست در ياهو 360 sherr a به من نوشت چرا اسم وبلاگ من در پيوند وبلاگ شما نيست ان وبلاگش خواندم او وبلاگش يك لوگو وبلاگ اش گذاشته بود آن وبلاگ شعر بود ميخواستم لوگو او در وبلاگم بگذارم كه همه قالب وبلاگم خراب شد تا صبح هيچ نتوانستم قالب وبلاگم درست كنم خيلي ناراحت بودم بلد نبودم اما فردا يك دوستم گفت اگر يك قالب ديگر عوض كنيد حتما درست ميشود زود يك قالب دريك وبلاگ پيدا كردم تا قالب وبلاگم اينجور شد كه حالا ان مي بينيد.............
اما يكبار يك دوست (سارا) وبلاگ فضولی موقوف نوشت به من گفت : كايا چه قدر خوب كار كرديد قالب وبلاگ ات عوض كرديد گفت شما معني شيخ ميفهميد ؟ گفتم بلي
درزبان تركي ان شيخ همان شيح است گفت كايا شما با يك چراغ دنبال يك ادم ميگرديد ؟ گفتم نه گفت ان عكس وبلاگ يك شعر مينويسم حالا.
اين شعر نوشت :
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کان
چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن
گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضههاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیلست بیوفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها همیزنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آنهای هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان
عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
وخيلي معني شعر گفت اما ممنونم سارا...........
سارا من با چراغ و بدون چراغ خيلي ادم پيدا كردم من حدود دوسال در نت ايران مي آيم من 22 سال فقط وقتي بابا با يك ايراني فارسي حرف ميزد گوش كردم اما هيچ حرف نمي توانستم بگويم اگر خيلي كلمه ميتوانستم بفهمم اما جمله نمي توانستم حرف بنويسم من يك اتفاق در سال 2005 به ايران امدم يك شرائط بد داشتم به بعضي حرف اول ميگفتند ميترسيدم من سه ماه فقط در كالج زبان فارسي ياد گرفتم يك فاميل بابا در تبريز ان سايت چت روم رسانيك بمن ياد داد ..........
من يك ماه هرروز شب اگر در نت مي امدم ان روم ميرفتم اما ميترسيدم حرف بنويسم من هرروز ان حرف مينوشتند سيو ميكردم و پرينت ميكردم هرروز 20 تا 30 ورقه كاغذ ..........
من يك ماه بعد هر ادم در ان روم امد سلام مينوشتم اما همه انها روابط انها و روحيه انها بلد شده بودم چند دوست خوب اما پيدا كردم اول انها هيچ از يادم نمي روند .....حتي اگر من از ياد انها رفتم .......
الي ، فرزام ، پريا ، ميلاد ، نگار ، وخيلي دوست ديگر ....................
خيلي دوست كمك كردند من وبلاگ نوشتم اول من حرف مينوشتم انها ويرايش ميكردند بعد در وبلاگ مينوشتم
اگر يك پست مينوشتم يك هفته ان پست بعضي حرف معني در كتاب مي خواندم يا يك دوست ميپرسيدم .............
اما من جرات كردم . جرات معني ان ميفهميد ؟
پايان نامه من چت در ايران بود و تحقيق ......................
سارا من هيچ چراغ نداشتم هيچ هيچ هيچ
سارا من دوست خوب مثل شما پيدا كردم . خيلي دوست ديگر اگر ان همه اسمش ننوشتم .
من آرزو ندارم.
ان يافت مي شود نه
اما خيلي خسته شدم .............
ان ديو دد هيچ ملول نگشتم .........اما ديو بود دد بود ...............
كايا فرنود
3 مي 2007
هر سال در عيد نوروز ازمير بودم درسال قبل هم سرباز بودم باز ازمير امدم اما نمي دانم چه جور مرخصي نتوانستم از اول فكركنم 5 روز در ازمير بودم اما بايد برمي گشتم يعني فردا كه شب عيد نوروز مي شد من به ادرنا رفتم سوگل مي گفت يكبار به ادرنا زنگ بزن شايد يك روز مرخصي دادند اما من ميدانم هيچ مرخصي تمديد نمي كنند اما سوگل ناراحت بود يك جور به ادرنا هم عادت كردم اما فقط به عيد نوروز فكر ميكردم . هفت سين و...
نمي دانم اين احساس من مي فهميد ؟ در خيابان هاي ادرنا پياده گشت ميزنم امروز احساس ميكنم خيلي غريبه هستم شايدهيچ كس نمي داند امشب عيد نوروز است هيچ كس نمي داند من بابام يك ايراني است هيچ كس نمي داند ما در عيد در خانه مان دور هفت سين مي نشينيم و بابا در اول كتاب قران مجيد باز هم مي نويسد در چه ساعت تحويل شد او چهل سال اين كار مي كند هيچ كس نمي داند ما لباس نو مي پوشيم وقتي بابام گفت حالا تحويل شد همديگر مي بوسيم بابام زود اول به ايران زنگ مي زند و با( عمه ) تنها خواهرش تبريك مي گويد و كمي هم گريه مي كند ما ان زمان ياد گرفتيم هيچ حرف نزنيم اما من هميشه يواش به صورت بابام نگاه ميكنم . هيچ كس نمي داند.............
دلم مي خواهد گريه كنم اما گريه نمي كنم اول چه كسي مي فهمد براي چه گريه ميكنم دوم هم ان جرم كه كرديم يعني مرد كه گريه نمي كند .......
من در گمرك ادرنا كه سرحد يونان است سرباز هستم چند خانواده ايراني مسافرت ميروند وقتي به انها عيدنوروز مبارك گفتم خيلي بعضي ها تعجب كردند گفتند اقا مگر شما هم عيد نوروز داريد من گفتم من يكجور ايراني هستم مي گفتند چه جور سرباز تركيه هستيد ؟ بعد كه ميگفتم...............
ساعت 4 بعد از ظهر در اتاقم روي تخت دراز كشيدم نمي توانم بخوابم باز ان هفت سين در سقف اتاق مي بينم يكبار ايفون در مي زنند بلي بفرمائيد ؟ صداي سوگل و غزال است از ايفون مي پرسم سوگل چرا امديد ميگويد اول در باز كن امديم مرخصي بگيريم ............
سوگل گفت امروز صبح بابات گفت هرجور شده بايد كايا به ازمير بيايد حالا هم در گمرك است ميگويم شما نبايد مي امديد مهم نبود ( اما اين حرف دلم نبود ) با او به گمرك برمي گرديم بابا با چند تا دوست در اتاق فرمانده است صداي او خيلي بلند است نميدانم چرا بلند حرف ميزند مي گويد اگر پسرم امشب مرخصي هم ندهيد من به زور ميبرم و اگر لازم شد تا انكارا مي روم من يك ايراني ام شما بايد به مراسم ما احترام بكنيد ميگويند فقط ان ايراني ها در مدرسه و دانشگاه درس ميخوانند تعطيل كردند اما او سرباز است پدر باز هم ميگويد اگر سرباز است باز من ايراني هستم وكايا پسر من است چند نفر انجا واسطه شده اند به هر كس فكرشان مي رسد زنگ ميزنند و خواهش ميكنند مرخصي بدهند من در مي زنم و به اتاق فرمانده مان ميروم او قبول ميكند فقط 24 ساعت مرخصي بدهد اما بابام مي گفت هرسال ايراني ها يك هفته تعطيل است .
چند دوست بابام به بابا ميگويد اقا فرنود شما اجازه بدهيد يك روزمرخصي بدهند فردا ما اينجا مرخصي را زياد ميكنيم بابا راضي مي شود ............
دوستان بابا ما را بدرقه ميكنند و ما به ازمير برميگرديم توي ماشين از سوگل مي پرسم چرا ديروز بابام در ازميربودم بمن هيچ حرف نگفت اما چرا امروز ادرنا امده ؟ گفت نمي دانم امروز از صبح كه شده گفت حتما بايد كايا در تحويل سال نو پيش ما بيايد ..............
به خانه مان مي رسيم مثل هرسال بابا هفت سين درست كرده و منتظر چند دوست مان هستيم كه از ايران به خانه ما مي آيند ..............
تلفن زنگ مي زند غزل مي گويد بابا شماره ايران است بابا زود گوشي بر ميدارد . سلام معصومه ( خواهرش ) بلي كايا را آوردم نگران نباشيد ........نه مطمئن باشيد مي خواهيد با خودش حرف بزنيد ......و من با عمه تبريك ميگويم ...............
بعد فهميديم عمه به بابا اول زنگ زده بود و گفته بود چه جور نتوانستيد كايا به ازمير بيايد و بابام......................عمه ممنونم عيد شما و همه هم وطنان مبارك من امسال هم در تحويل سال نو دور هفت سين نشستم
25 مارس 2007 كايا فرنود
عید نوروز مبارک
امسال در عید نوروز هیچ مدرسه و دانشگاه ترکیه ان ایرانی ها و دیگر بعضی کشور که عید ان رسمی عید نوروز است تعطیل نکردند........
خیلی کشور های سفارتخانه شان اعتراض کردند اما یک روز بعد با مجبور عید نوروز به همه ایرانی ها در مدرسه تعطیل کردند .
اول گفتند چون کردها ( ان پارتی های مخالف دولت ترکیه ) چون عید نوروز باستانی را عید رسمی خود کردند به ان خاطر امسال هیچ تعطیل نشد .
اما همه حرف بعد مینویسم چون من هم یک جور به عید مرخصی باز هم آمدم چه جور آمدم یکبار بعد مینویسم
قربان تان کایا فرنود
خیلی دل من تنگ شده . یعنی هر وقت مرخصی می آیم همه وبلاگ دوستان میخوانم و در یاهو منتظر میشوم اگر یک دوستم آن شد سلام بگویم و چت کنم اما خیلی شانس من کم است منتظر میمانم هیچ دوست آن نیست یا کم است خاطرات زیاد سرباز دارم اما میخواهم یکبار یک خاطره به این وبلاگ من ( برگی از دفتر خاطرات ) بنویسم و به همیشه بروم چون مثل آن اول کم همیشه اینترنت می آیم و خیلی دوستان یادشان رفتم ( یعنی کم نوشتم یادشان رفتم ) اما اگر من میروم همیشه شما دوستمان را از یاد ام نمی برم .........من اگر یک دوست خوب هیچ بشما نبودم اما همیشه وفادارترین دوست شما می مانم .
قربان همه دوستان (در وبلاگ و یاهو اد کردم) ...........کایا فرنود